شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٥٦٤ - حكايت(٢)
گفتم: تصور مرگ از سر بدر كن و وهم را بر طبيعت مستولى مگردان كه فيلسوفان گفتهاند: ٥ مزاج، ارچه مستقيم بود اعتماد بقا را نشايد و مرض، گرچه هايل بود دلالت كلى بر هلاك نكند. اگر فرمايى طبيبى را بخوانم تا معالجت كند.
ديده بركرد و بخنديد و گفت:
|
٦ دست بر هم زند طبيب ظريف |
چون ٧ خَرف بيند اوفتاده حريف |
|
|
خواجه در بند نقش ايوان است |
خانه از پاىبست ويران است |
|
|
پيرمردى ز نزع ميناليد |
پيرزن ٨ صندلش همىماليد |
|
|
چون ٩ مخبّط شد اعتدال مزاج |
نه ١٠ عزيمت اثر كند نه علاج |
|
حكايت (٢)
پيرى حكايت كند كه دخترى خواسته بودم و حجره به گل آراسته و به خلوت با او نشسته و ديده و دل در او بسته. شبهاى دراز نخفتمى و بذلهها و لطيفهها گفتمى باشد كه مؤانست پذيرد و وحشت نگيرد. از جمله شبى ميگفتم: بخت بلندت يار بود و چشم دولتت بيدار، كه به صحبت پيرى افتادى پخته، پرورده، جهانديده، آرميده، گرم و سرد چشيده، نيك و بد آزموده كه حق صحبت بدارد و شرط مودّت بجاى آرد.
مشفق و مهربان، خوشطبع و شيرينزبان.
|
١١ تا توانم دلت بدست آرم |
ور بيازاريم نيازارم |
|
|
ور چو طوطى شكر بود خورشت |
جان شيرين فداى پرورشت |
|
نه گرفتار آمدى بدست جوانى ١٢ معجب خيرهراى، سرتيز سبكپاى، كه هردم هوسى پزد، و هرلحظه رايى زند و هرشب جايى خسبد و هرروز يارى گيرد.
|
١٣ جوانان گرچه خوب و دلربايند |
و ليكن در وفا با كس نپايند |
|