شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٥٢٤ - حكايت(٢٠)
|
٢٥١ انگور ٢٥٢ نوآورده ترشطعم بود |
روزى دو سه صبر كن كه شيرين گردد |
|
اين بگفت ٢٥٣ و به مسند قضا بازآمد تنى چند از بزرگان ٢٥٤ عدول كه در مجلس حكم او بودند زمين خدمت ببوسيدند كه به اجازت سخنى در خدمت بگوييم اگر چه ترك ادب است و بزرگان گفتهاند:
|
نه ٢٥٥ در هرسخن بحث كردن رواست |
خطا بر بزرگان گرفتن خطاست |
|
الّا بحكم آنكه سوابق انعام خداوندى ملازم روزگار بندگان است، مصلحتى كه بينند و اعلام نكنند نوعى از خيانت باشد. طريق صواب آن است كه با اين پسر گرد طمع نگردى و فرش ولع درنوردى كه منصب قضا پايگاهى منيع است تا به گناهى ٢٥٦ شنيع ٢٥٧ ملوث نگردانى و ٢٥٨ حريف اين است كه ديدى و حديث اينكه شنيدى.
|
٢٥٩ يكى كرده بىآبرويى بسى |
چه غم دارد از آبروى كسى |
|
|
بسا نام نيكوى پنجاه سال |
كه يك نام زشتش كند پايمال |
|
|
٢٦٠ و لو أنّ حبّا بالملام يزول |
لسمعت افكا يفتريه عدول |
|
قاضى را نصيحت ياران يكدل پسند آمد و بر حسن راى قوم آفرين خواند و گفت:
نظر عزيزان در مصلحت حال من عين صواب است و مسئله بيجواب، و ليكن:
|
٢٦١ ملامت كن مرا چندانكه خواهى |
كه ٢٦٢ نتوان شستن از زنگى سياهى |
|