شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٥٢١ - حكايت(١٨)
اتفاق مخالطت بود و صدق مودّت تا بجايى كه قبله چشمم جمال او بودى و سود و سرمايه عمرم وصال او.
|
٢٠٦ مگر ملائكه بر آسمان وگرنه بشر |
بحسن صورت او در ٢٠٧ زمى نخواهد بود |
|
|
٢٠٨ به دوستى كه حرام است بعد از او صحبت |
كه هيچ نطفه چنو آدمى نخواهد بود |
|
ناگهى پاى وجودش به گل ٢٠٩ عدم فرورفت و دود فراق از ٢١٠ دودمانش برآمد.
روزها بر سر خاكش مجاورت كردم و از جمله بر فراق او گفتم:
|
٢١١ كاش كانروز كه در پاى تو شد خار اجل |
دست ٢١٢ گيتى بزدى تيغ هلاكم بر سر |
|
|
تا در اين روز، جهان بىتو نديدى چشمم |
اين منم بر سر خاك تو! كه خاكم بر سر |
|
|
٢١٣ آنكه قرارش نگرفتى و خواب |
تا گل و نسرين نفشاندى نخست |
|
|
گردش گيتى گل رويش بريخت |
٢١٤ خاربنان بر سر خاكش برست |
|
بعد از مفارقت او عزم كردم و نيّت جزم كه بقيت زندگانى ٢١٥ فرش هوس درنوردم و گرد مجالست نگردم.
|
٢١٦ سود دريا نيك بودى گر نبودى بيم موج |
صحبت گل خوش بدى گر نيستى تشويش خار |
|
|
دوش چون ٢١٧ طاووس مينازيدم اندر باغ وصل |
ديگر امروز از فراق يار ميپيچم چو مار |
|