شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٥٢٠ - حكايت(١٨)
|
١٩٤ بزرگى ديدم اندر كوهسارى |
قناعت كرده از دنيا به غارى |
|
|
چرا، گفتم به شهر اندر نيايى |
١٩٥ كه بارى، بندى از دل برگشايى |
|
|
بگفت: آنجا پريرويان نغزند |
١٩٦ چو گل بسيار شد پيلان بلغزند |
|
اين بگفتم و بوسه بر سر و روى يكديگر داديم و وداع كرديم.
|
١٩٧ بوسه دادن به روى دوست چه سود |
هم در اين لحظه كردنش بدرود |
|
|
١٩٨ سيب گويى وداع ياران كرد |
روى آن نيمه سرخ و نيمى زرد |
|
|
١٩٩ ان لم امت يوم الوداع تأسّفا |
لا تحسبونى فى المودّة منصفا |
|
حكايت (١٨)
خرقهپوشى در كاروان حجاز همراه ما بود. يكى از امراى عرب مر او را صد دينار بخشيد تا قربان كند. دزدان ٢٠٠ خفاجه، ناگاه بر كاروان زدند و ٢٠١ پاك ببردند. بازرگانان گريه و زارى كردن گرفتند و فرياد بيفايده برداشتن.
|
٢٠٢ گر تصرّع كنى و گر فرياد |
دزد، زر، باز پس نخواهد داد |
|
مگر آن درويش صالح كه برقرار خويش مانده بود و تغيّر در او نيامده.
گفتم: مگر آن ٢٠٣ معلوم ترا دزد نبرد؟ گفت: بلى بردند و ليكن مرا با آن الفتى چنان نبود كه بوقت مفارقت، خستهدلى باشد.
|
٢٠٤ نبايد بستن اندر چيز و كس ٢٠٥ دل |
كه دل برداشتن كاريست مشكل |
|
گفتم: موافق حال من است آنچه گفتى كه مرا در عهد جوانى با جوانى