شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٥١٩ - حكايت(١٧)
چنانكه در امثال او گويند:
|
١٨٠ معلمت همه شوخى و دلبرى آموخت |
جفا و ناز و عتاب و ستمگرى آموخت |
|
|
من آدمى بچنين شكل و خوى و قد و روش |
نديدهام مگر اين شيوه از ١٨١ پرى آموخت! |
|
١٨٢ مقدّمه نحو زمخشرى در دست داشت و همىخواند: ١٨٣ ضرب زيد عمروا و كان المتعدّى عمروا. گفتم: اى پسر، ١٨٤ خوارزم و ١٨٥ ختا صلح كردند و زيد و عمرو را همچنان خصومت باقى است؟ بخنديد و ١٨٦ مولدم پرسيد. گفتم: خاك ١٨٧ شيراز. گفت:
از سخنان سعدى چه دارى؟ گفتم:
|
١٨٨ بليت بنحوىّ يصول مغاضبا |
علىّ كزيد فى مقابلة العمرو |
|
|
على جرّ ذيل ليس يرفع رأسه |
فهل يستقيم الرّفع من عامل الجرّ |
|
لختى به انديشه فرورفت و گفت: غالب اشعار او در اين زمين بزبان پارسى است اگر بگويى به فهم نزديكتر باشد «١٨٩ كلّم الناس على قدر عقولهم». گفتم:
|
١٩٠ طبع ترا تا هوس نحو شد |
صورت عقل از دل ما محو شد |
|
|
اى دل عشاق بدام تو صيد |
ما بتو مشغول و تو با عمرو و زيد! |
|
بامدادان كه عزم سفر ١٩١ مصمم شد، گفته بودندش كه فلان، سعدى است. دوان آمد و تلطف كرد و تأسف خورد كه چندين مدت چرا نگفتى كه منم تا شكر قدوم بزرگان را ميان به خدمت بستمى. گفتم: ١٩٢ با وجودت ز من آواز نيايد كه منم. گفتا:
چه شود اگر در اين خطه چندى برآسايى تا به خدمت ١٩٣ مستفيد گرديم. گفتم نتوانم:
به حكم اين حكايت: