شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٥١٣ - حكايت(١٠)
چشم از مشاهده برگرفتن.
|
٨٤ هركه دل پيش دلبرى دارد |
ريش در دست ديگرى دارد |
|
|
آهوى ٨٥ پالهنگ در گردن |
نتواند به ٨٦ خويشتن رفتن |
|
|
هركه بىاو بسر نشايد برد |
گر جفايى كند ببايد برد |
|
|
روزى از دست گفتمش ٨٧ زنهار |
چند از آن روز گفتم استغفار |
|
|
نكند دوست، زينهار از دوست |
دل نهادم بر آنچه خاطر اوست |
|
|
گر بلطفم بنزد خود خواند |
ور بقهرم براند او داند |
|
حكايت (١٠)
در عنفوان جوانى ٨٨ چنانكه افتد و دانى با شاهدى ٨٩ سرى و سرّى داشتم بحكم آنكه ٩٠ حلقى داشت ٩١ طيّب الادا و خلقى ٩٢ كالبدر اذا بدا.
|
٩٣ آنكه ٩٤ نبات عارضش آب حيات ميخورد |
در ٩٥ شكرش نگه كند هركه ٩٦ نبات ميخورد |
|
اتفاقا بخلاف طبع از وى حركتى بديدم كه نپسنديدم. دامن از او دركشيدم و ٩٧ مهره مهرش برچيدم و گفتم:
|
٩٨ برو هرچه ميبايدت پيش گير |
سر ما ندارى سر خويش گير |
|
شنيدمش كه ميرفت و ميگفت:
|
٩٩ شپّره گر وصل آفتاب نخواهد |
رونق بازار آفتاب نكاهد |
|
اين بگفت و سفر كرد و پريشانى او در من اثر.
|
١٠٠ فقدت زمان الوصل و المرء جاهل |
بقدر لذيذ العيش قبل المصائب |
|