شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٤٩٨ - حكايت«٧» يكى از حكما را شنيدم كه ميگفت هرگز كسى به جهل خويش
ديگرى عاقل آزرمجو، خصومت شدت نمييابد و دو خردمند هميشه دوستى ديرين را ولو با بستگى مويى در ميان خود نگهميدارند. اما اگر دو طرف، جاهل باشند رابطه فيمابين را اگرچه به محكمى زنجير بود قطع ميكنند.
مضمون جواب حكيمانهاى را كه به زشتخوى دشنامگو داده شده است به «سخينوس» حكيم نسبت ميدهند.
حكايت «٦» سحبان وائل را در فصاحت بينظير نهادهاند ...
______________________________ (٢٩)- سحبان وائل: سحبان از قبيله وائل يكى از فصحهاى عرب است كه در سخنش تكرار نبود و گويند: در يكى از ماتمها كه نصف روز بطول انجاميد با هريك از تسليت- گويندگان سخن گفت و در كلامش تكرار شنيده نشد. معاويه او را گفت: ترا فصيحترين سخنگويان عرب ميدانم. وى گفت: بلكه فصيحترين سخنگويان عجم هم. هر سخنور بسيار فصيح را به سحبان وائل تشبيه ميكنند و عاجز در سخن را به باقل همانند ميسازند و ميگويند: «افصح من سبحان و اعيا من باقل»،
(٣٠)- مكرر: اسم مفعول، مصدر آن تكرار بفتح اول، يعنى دو بار گفتن يا دو بار انجام دادن كارى و تكرير هم به اين معنى آمده است.
\* قاعده راجع به مصدر عربى: بطور كلى در اين وزن، هميشه حرف تاء مفتوح است مانند تعداد و تذكار. فقط تلقاء و تبيان بكسر تاء است.
(٣١)-
|
سخن گرچه دلبند و شيرين بود ... |
مثنوى بر وزن شماره ٣.
حكايت «٧» يكى از حكما را شنيدم كه ميگفت: هرگز كسى به جهل خويش ...
(٣٢)- چون ديگرى در سخن باشد. همچنان تمام ناگفته سخن آغاز كند: مراد اين است كه سخن گفتن در ميان سخن ديگران، اقرار به نادانى خويش است مگر آنكه گوينده، سخن خود را تمام كرده باشد.
(٣٣)-
|
سخن را سر است اى خردمند و بن ... |
مثنوى بر وزن شماره ٣.
(٣٤)- فرهنگ: مركب از «فر» (پيشاوند) و «هنگ» از ريشه اوستايىgnahT بمعنى كشيدن و پهلوى آن «فراهنك» است كه از جهت مفهوم معادل باnoitacudE در زبان فرانسه و انگليسى است و شامل آموزش و پرورش ميشود و با مفهوم وسيع خود معادل باerutluC است. فرهنگ در شعر، بيشتر بر ادب و سنجيدگى كردار و گفتار اطلاق ميگردد.