شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٤٤٤ - حكايت(٢٩)
پدر گفت: اى پسر، ترا درين نوبت، فلك ياورى كرد و اقبال رهبرى، كه صاحب دولتى در تو رسيد و بر تو ببخشاييد و ٣٥١ كسر حالت را به تفقدى جبر كرد و چنين اتفاق، نادر افتد و ٣٥٢ بر نادر حكم نتوان كرد. زنهار تا بدين ٣٥٣ طمع دگر باره گرد ولع نگردى.
چنانكه يكى از ملوك پارس نگين گرانمايه در انگشترى داشت. بارى به حكم تفرّج با تنى چند از خاصان به ٣٥٤ مصّلاى شيراز بيرون رفت. فرمود تا انگشترى را ٣٥٥ بر گنبد عضد نصب كردند تا هركه تير از حلقه انگشترى بگذراند، خاتم او را باشد. اتفاقا چهارصد حكمانداز كه در خدمت او بودند جمله خطا كردند مگر كودكى كه بر بام رباط ببازيچه تير از هرطرف مىانداخت. باد صبا تير او را از حلقه انگشترى درگذرانيد، خلعت و نعمت يافت و خاتم بوى ارزانى داشتند. پسر تير و كمان را بسوخت. گفتند: چرا چنين كردى؟ گفت: ٣٥٦ تا رونق نخستين بر جاى بماند.
|
٣٥٧ گاه باشد كه كودكى نادان |
بغلط بر هدف زند تيرى |
|
|
گه بود كز حكيم روشنراى |
برنيايد درست تدبيرى |
|
حكايت (٢٩)
درويشى را شنيدم كه به غارى درنشسته بود و در بروى از جهانيان بسته و ملوك و ٣٥٨ اغنيا را در چشم همت او هيبت و شوكت نمانده.
|
٣٥٩ هركه بر خود در ٣٦٠ سؤال گشاد |
تا بميرد، ٣٦١ نيازمند بود |
|
|
آز بگذار و پادشاهى كن |
گردن بيطمع بلند بود |
|
يكى از ملوك آنطرف اشارت كرد كه توقع بكرم اخلاق مردان چنان است