شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٤٤٣ - حكايت(٢٨)
بالاى سرش ايستاده همىشنيد و در هيئتش نگه ميكرد. صورت ظاهرش پاكيزه ديد و صفت حالش پريشان. پرسيد: از كجايى و بدين جايگه چون افتادى؟ برخى از آنچه بر سر او رفته بود اعادت كرد. ملكزاده را بر حال تباه او رحمت آمد، خلعت و نعمت داد و معتمدى با وى بفرستاد تا به شهر خويش آمد. پدر به ديدار او شادمانى كرد و بر سلامت حالش شكر گفت شبانگه از آنچه بر سر او گذشته بود از حالت كشتى و جور ملاح و جفاى روستاييان بر سر چاه و غدر كاروانيان در راه، با پدر همىگفت: پدر گفت: اى پسر، نگفتمت هنگام رفتن كه تهيدستان را دست دليرى بسته است و پنجه شيرى شكسته.
|
٣٤٣ چه خوش گفت آن تهيدست ٣٤٤ سلحشور |
جوى زر بهتر از ٣٤٥ پنجاه من زور |
|
پسر گفت: اى پدر، هرآينه تا رنج نبرى، گنج برندارى و تا جان در خطر ننهى، بر دشمن ظفر نيابى و تا دانه پريشان نكنى خرمن برنگيرى. نبينى به اندك مايه رنجى كه بردم چه تحصيل راحت كردم و به نيشى كه خوردم چه مايه عسل آوردم!
|
٣٤٦ گرچه بيرون ز رزق نتوان خورد |
در طلب كاهلى نشايد كرد |
|
|
٣٤٧ غوّاص اگر انديشه كند كام نهنگ |
هرگز نكند درّ گرانمايه بچنگ |
|
آسيا سنگ زيرين متحرك نيست، لاجرم تحمل بار گران همىكند.
|
چه ٣٤٨ خورد شير ٣٤٩ شرزه در بن غار! |
بازافتاده را چه قوت بود! |
|
|
تا تو در خانه صيد خواهى كرد |
دست و پايت چو ٣٥٠ عنكبوت بود |
|