شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٤٣٣ - حكايت(٢٤)
|
٢٠٠ با طبع ملولت چه كند ٢٠١ دل كه نسازد |
٢٠٢ شُرطه همه وقتى نبود لايق كشتى |
|
دست دعا برآورد و فرياد بيفايده كردن گرفت.
فَإِذا رَكِبُوا فِي الْفُلْكِ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ ٢٠٣- ٢٠٤
|
٢٠٥ دست تضرع چه سود بنده محتاج را |
وقت دعا بر خدا وقت كرم در بغل |
|
|
از ٢٠٦ زر و سيم، ٢٠٧ راحتى برسان |
خويشتن هم تمتّعى برگير |
|
|
وانگه اين خانه كز تو خواهد ماند |
٢٠٨ خشتى از سيم و خشتى از زر گير |
|
آوردهاند كه در مصر، ٢٠٩ اقارب درويش داشت. به بقيّت مال او توانگر شدند و جامههاى كهن به مرگ او بدريدند و خزّ و ٢١٠ دمياطى بريدند. هم در آن هفته يكى را ديدم از ايشان، بر ٢١١ بادپايى روان و غلامى در پى دوان.
|
٢١٢ وه كه گر مرده بازگرديدى |
به ميان قبيله و پيوند |
|
|
ردّ ميراث، سختتر بودى |
وارثان را ز مرگ خويشاوند |
|
به سابقه معرفتى كه ميان ما بود، آستينش گرفتم و گفتم:
|
٢١٣ بخور اى نيكسيرت و ٢١٤ سره مرد |
كان نگونبخت، گرد كرد و نخورد |
|
حكايت (٢٤)
صيّادى ضعيف را ماهى قوى ٢١٥ به دام اندر افتاد. طاقت حفظ آن نداشت.
ماهى بر او غالب آمد و دام از دستش درربود و برفت.
|
٢١٦ شد غلامى كه آب جوى آرد |
آب جوى آمد و غلام ببرد |
|
|
دام هربار ماهى آوردى |
ماهى اين بار رفت و دام ببرد |
|