شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٤٣٢ - حكايت(٢٣)
اسكندريه دارم كه هواى آن خوش است. باز گفتى: نه، كه ١٧٩ درياى مغرب مشوّش است. سعديا سفرى ديگرم در پيش است، اگر آن كرده شود، بقيّت عمر خويش به گوشهاى بنشينم. گفتم: آن كدام سفر است؟ گفت: ١٨٠ گوگرد پارسى خواهم بردن به چين كه شنيدهام قيمتى عظيم دارد و از آنجا ١٨١ كاسه چينى به روم آرم، و ديباى رومى به هند، ١٨٢ و پولاد هندى به حلب، و ١٨٣ آبگينه حلبى به ١٨٤ يمن، و ١٨٥ برد ١٨٦ يمانى به پارس، و زان پس ترك تجارت كنم و به دكّانى بنشينم. ١٨٧ انصاف از اين ١٨٨ ماخوليا چندان فروگرفت كه بيش، طاقت گفتنش نماند. گفت: اى سعدى، تو هم سخنى بگو از آنها كه ديدهاى يا شنيدهاى. گفتم:
|
١٨٩ آن شنيدستم كه در صحراى ١٩٠ غور |
١٩١ بار سالارى بيفتاد از ستور |
|
|
گفت: چشم تنگ دنيادار را |
يا قناعت پر كند يا خاك گور |
|
حكايت (٢٣)
مالدارى را شنيدم كه به بخل چنان معروف بود كه حاتم طائى به كرم. ظاهر حالش به نعمت دنيا آراسته و خسّت نفس ١٩٢ جبلّى در وى همچنان متمكن، تا بجايى كه ١٩٣ نانى به جانى از دست ندادى و گربه ١٩٤ بو هريره را به لقمهيى ننواختى و سگ اصحاب كهف را استخوانى نينداختى. ١٩٥ فى الجمله خانه او را كس نديدى در گشاده و سفره او سرگشاده.
|
١٩٦ درويش بجز بوى طعامش نشنيدى |
مرغ از پس نان خوردن او ريزه ١٩٧ نچيدى |
|
شنيدم كه به درياى مغرب اندر، راه مصر برگرفته بود و خيال فرعونى در سر. ١٩٨ «حَتَّى إِذا أَدْرَكَهُ الْغَرَقُ». ١٩٩ بادى مخالف كشتى برآمد.