شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٣٣٦ - حكايت(٣٦)
|
و انگشت خوبروى و ٤٥٣ بناگوش دلفريب |
بىگوشوار و خاتم فيروزه شاهد است. |
|
حكايت (٣٥)
يكى از علماى ٤٥٤ راسخ را پرسيدند: چه گويى در نان وقف؟ گفت:
اگر نان از بهر جمعيت خاطر ميستاند، حلال است و اگر جمع از بهر نان مينشيند، حرام.
|
٤٥٥ نان از براى ٤٥٦ كنج عبادت گرفتهاند |
صاحبدلان، نه كنج عبادت براى نان |
|
حكايت (٣٦)
درويشى به مقامى درآمد كه صاحب آن بقعه كريم النفس بود و خردمند.
طايفه اهل فضل و بلاغت در صحبت او هريكى ٤٥٧ بذله و لطيفهاى همىگفتند.
درويش راه بيابان كرده بود و مانده و چيزى نخورده. يكى از آن ميان بطريق ظرافت گفت: ترا هم چيزى ببايد گفت. گفت: مرا چون ديگران فضل و بلاغتى نيست و چيزى نخواندهام، به يك بيت از من قناعت كنيد. همگنان به رغبت گفتند بگوى. گفت:
|
٤٥٨ من گرسنه در برابرم سفره نان |
همچون ٤٥٩ عزبم بر در ٤٦٠ حمام زنان |
|
ياران بخنديدند و ظرافتش بپسنديدند و سفره پيش آوردند. ٤٦١ صاحب دعوت گفت: اى يار، زمانى توقف كن كه پرستارانم ٤٦٢ كوفته بريان هميسازند. درويش سر برآورد و گفت:
|
٤٦٣ كوفته بر سفره من گو مباش |
٤٦٤ كوفته را نان تهى كوفته است |
|