شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٣٢٩ - حكايت(٢٧)
بيابان گرفت. گفتم: اى شيخ، در ٣٢٠ حيوانى اثر كرد و ترا همچنان تفاوت نميكند.
|
٣٢١ دانى چه گفت مرا آن بلبل سحرى |
٣٢٢ تو خود چه آدميى كز عشق بيخبرى |
|
|
اشتر به شعر عرب ٣٢٣ در حالتست و طرب |
گر ذوق نيست ترا ٣٢٤ كژ طبع جانورى |
|
|
٣٢٥ و عند هبوب النّاشرات ٣٢٦ على الحمى ٣٢٧ |
تميل غصون البان ٣٢٨ لا الحجر الصّلد ٣٢٩ |
|
|
٣٣٠ به ذكرش هرچه بينى در خروش است |
دلى ٣٣١ داند در اين معنى كه گوش است |
|
|
٣٣٢ نه بلبل بر گلش تسبيح خوانيست |
كه هرخارى بتسبيحش زبانيست |
|
حكايت (٢٧)
يكى را از ملوك، مدت عمر ٣٣٣ سپرى شد و ٣٣٤ قايممقامى نداشت. ٣٣٥ وصيّت كرد كه بامدادان، نخستين كسى كه از در شهر اندر آيد، تاج شاهى بر سر وى نهند و ٣٣٦ تفويض مملكت بدو كنند.
اتفاقا اول كسى كه درآمد گدايى بود، همه عمر لقمه اندوخته و رقعه دوخته. اركان دولت و اعيان حضرت، وصيت ملك بجاى آوردند و تسليم مفاتيح ٣٣٧ قلاع و خزاين بدو كردند. مدتى ملك راند تا بعضى امراى دولت گردن از طاعت او بپيچانيدند و ملوك از هرطرف به منازعت برخاستند و به مقاومت، لشكر آراستند. فى الجمله سپاه و رعيت بهم برآمدند و برخى طرف بلاد از ٣٣٨ قبضه تصرف او بدر رفت. درويش از اين واقعه خستهخاطر همىبود تا يكى از دوستان قديمش كه در حالت درويشى قرين او بود از سفرى بازآمد و در چنان مرتبه ديدش.
گفت: منت خداى را عز و جل كه ٣٣٩ گلت از خار و خارت از پاى بدر آمد و بخت