شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٣٢٤ - حكايت(١٩)
هوى و هوس طالب. ناچار بخلاف راى مربى قدمى چند برفتمى و از سماع و مجالست حظى برگرفتمى و چون نصيحت شيخم ياد آمدى، گفتمى:
|
٢١٤ قاضى ار با ما نشنيد برفشاند دست را |
محتسب گر، مى خورد ٢١٥ معذور دارد مست را |
|
تا شبى به مجمع ٢١٦ قومى برسيدم و در آن ميان ٢١٧ مطربى ديدم.
|
گويى ٢١٨ رگ جان ٢١٩ ميگسلد ٢٢٠ زخمه ٢٢١ ناسازش |
ناخوشتر از آوازه مرگ پدر، آوازش |
|
٢٢٢ گاهى انگشت حريفان از او در گوش، و گهى بر لب كه خاموش.
|
نهاج الى صوت الاغانى بطيبها ٢٢٣ |
و انت مغنّ ٢٢٤ لو سكتّ نطيب ٢٢٥- |
|
|
٢٢٦ نبيند كسى در سماعت خوشى |
٢٢٧ مگر وقت رفتن كه دم دركشى |
|
|
٢٢٨ چون در آوار آمد آن ٢٢٩ بربط سراى |
٢٣٠ كدخدا را گفتم از بهر خداى |
|
|
٢٣١ زيبقم در گوش كن تا نشنوم |
يا درم بگشاى تا بيرون روم |
|
فى الجمله ٢٣٢ پاس خاطر ياران را موافقت كردم و شبى به چند ٢٣٣ محنت به روز آوردم.
|
٢٣٤ مؤذن بانگ بىهنگام برداشت |
نميداند كه چند از شب گذشته است |
|
|
درازىّ شب از مژگان من پرس |
كه يك دم ٢٣٥ خواب در چشمم نگشته است |
|
٢٣٦ بامدادان، بحكم ضرورت، دستارى از سر و دينارى از كمر بگشادم و پيش مغنّى نهادم و در كنارش گرفتم و بسى شكر گفتم ياران، ارادت من در حق او خلاف