شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٣١٥ - حكايت(٥)
تا مرافقت كنم، موافقت نكردند. گفتم: از كرم اخلاق بزرگان ٣٥ بديع است روى از مصاحبت مسكينان تافتن و بركت دريغ داشتن كه من در نفس خويش اين قدر قوت و سرعت ميشناسم كه در خدمت مردان، يار ٣٦ شاطر باشم نه بار خاطر.
|
٣٧ ان لم اك راكب المواشى |
اسعى لكم حامل الغواشى ٣٨- ٣٩ |
|
يكى از آن ميان گفت: ازين سخن كه شنيدى دل، تنگ ٤٠ مدار كه در اين روزها، دزدى بصورت درويشان برآمد و خود را در ٤١ سلك صحبت ما ٤٢ منتظم كرد.
|
٤٣ چه دانند مردم كه در جامه كيست |
نويسنده داند كه در ٤٤ نامه چيست |
|
و از آنجا كه سلامت حال درويشان است، گمان فضولش نبردند و به يارى، قبولش كردند.
|
٤٥ ظاهر حال عارفان ٤٦ دلق است |
اينقدر بس كه روى در خلق است |
|
|
در عمل كوش و هرچه خواهى پوش |
تاج بر سر نه و ٤٧ علم بر دوش |
|
|
ترك دنيا و شهوتست و هوس |
پارسايى، نه ترك جامه و بس |
|
|
٤٨ در كژاگند، مرد بايد بود |
٤٩ بر مخنث، سلاح جنگ چه سود |
|
روزى تا به شب رفته بوديم و شبانگه بپاى حصارى خفته كه دزد بىتوفيق، ٥٠ ابريق رفيق برداشت كه به ٥١ طهارت ميروم و به غارت ميرفت.
|
٥٢ پارسا بين كه خرقه دربر كرد |
٥٣ جامه كعبه را ٥٤ جل خر كرد |
|
چندانكه از نظر درويشان غايب شد، ٥٥ به برجى بر رفت و ٥٦ درجى بدزديد تا روز روشن شد، آن تاريك راى، ٥٧ مبلغى راه رفته بود و رفيقان بيگناه، خفته.
بامدادان همه را به قلعه در، آوردند و به زندان كردند. از آن تاريخ ترك صحبت گفتيم و طريق عزلت گرفتيم، كه: ٥٨ السّلامة فى الوحدة و الآفة بين الاثنين