شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٢١١ - حكايت(٣١)
بگريست و گفت: اگر من از خداى عز و جل چنان ترسيدمى كه تو از سلطان، از جمله ٦٨١ صدّيقان بودمى.
|
٦٨٢ گرنه اميد و بيم ٦٨٣ راحت و رنج |
پاى درويش بر فلك بودى |
|
|
٦٨٤ ور وزير از خدا بترسيدى |
همچنان كز ملك، ملك بودى |
|
حكايت (٣٠)
پادشاهى به كشتن بيگناهى فرمان داد. گفت: اى ملك بموجب خشمى كه ترا بر من است آزار خود مجوى كه اين عقوبت بر من بيكنفس بسرآيد ٦٨٥ و بزه آن، جاويد بر تو بماند.
|
٦٨٦ دوران بقا چو باد صحرا بگذشت |
تلخى و خوشى و زشت و زيبا بگذشت |
|
|
پنداشت ستمگر كه ستم بر ما كرد |
در گردن او بماند و از ما بگذشت |
|
ملك را نصيحت او سودمند آمد و از ٦٨٧ سر خون او درگذشت.
حكايت (٣١)
وزراى نوشيروان، در مهمى از مصالح مملكت انديشه همىكردند و هريك از ايشان دگرگونه راى همىزدند و ملك همچنين در تدبير، انديشه ميكرد.
بزرجمهر را راى ملك اختيار آمد. وزيران در نهانش گفتند: راى ملك را چه ٦٨٨ مزيت آورى بر فكر چندين حكيم؟ گفت: بموجب آنكه ٦٨٩ انجام كار معلوم