شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٢٠٥ - حكايت(٢٤)
من گرفتار آيى. اجازت فرماى تا من وزير را بكشم آنگه ٥٩٨ به قصاص او بفرماى خون مرا ريختن تا بحق كشته باشى. ملك را خنده گرفت. وزير را گفت: چه مصلحت ميبينى؟ گفت: اى خداوند جهان، از بهر خداى، اين شوخ ديده را ٥٩٩ به صدقات گور پدر، آزاد كن تا مرا در بلايى نيفكند. گناه از من است و قول حكما معتبر، كه گفتهاند:
|
٦٠٠ چو كردى با ٦٠١ كلوخانداز ٦٠٢ پيكار |
سر خود را بنادانى شكستى |
|
|
چو تير انداختى در روى دشمن |
حذر كن كاندر ٦٠٣ آماجش نشستى |
|
حكايت (٢٤)
ملك ٦٠٤ زوزن را خواجهاى بود ٦٠٥ كريم النفس، ٦٠٦ نيكمحضر، كه همگنان را در ٦٠٧ مواجهه خدمت كردى و در غيبت، نكويى گفتى. اتفاقا از او حركتى در نظر سلطان ناپسند آمد، ٦٠٨ مصادره فرمود و عقوبت كرد. سرهنگان پادشاه به سوابق نعمت او معترف بودند و به شكر آن ٦٠٩ مرتهن. در مدت ٦١٠ توكيل او رفق و ملاطفت كردندى و زجر و معاقبت روا نداشتندى.
|
٦١١ صلح با دشمن اگر خواهى، هرگه كه ترا |
در قفا عيب كند، در نظرش ٦١٢ تحسين كن |
|
|
سخن آخر به دهان ميگذرد ٦١٣ موذى را |
٦١٤ سخنش تلخ نخواهى، دهنش شيرين كن |
|
آنچه ٦١٥ مضمون خطاب ملك بود از عهده بعضى بيرون آمد و به بقيتى