شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٢٠١ - حكايت(١٩)
|
٥٤٤ اگر گنجى كنى بر ٥٤٥ عاميان بخش |
رسد هركدخدايى را برنجى |
|
|
چرا نستانى از هريك ٥٤٦ جوى سيم؟ |
كه گرد آيد ترا هرروز گنجى |
|
ملك روى از اين سخن درهم كشيد و موافق طبعش نيامد و مر او را ٥٤٧ زجر فرمود و گفت: خداى تعالى مرا مالك اين مملكت گردانيده است كه بخورم و ببخشم، نه پاسبانم كه نگه دارم.
|
٥٤٨ قارون هلاك شد كه چهل خانه گنج داشت |
نوشيروان نمرد كه نام نكو گذاشت |
|
حكايت (١٩)
آوردهاند كه نوشيروان ٥٤٩ عادل را در شكارگاهى صيدى ٥٥٠ كباب كردند و نمك نبود. غلامى به ٥٥١ روستا رفت تا نمك آرد. نوشيروان گفت: نمك به قيمت بستان تا رسمى نشود و ده خراب نگردد. گفتند: از اين قدر چه ٥٥٢ خلل زايد.
گفت بنياد ظلم در جهان، اول، اندكى بوده است هركه آمد بر او مزيدى كرد تا بدين عايت رسيده.
|
٥٥٣ اگر ز باغ رعيت ملك خورد سيبى |
برآورند غلامان او درخت از بيخ |
|
|
به پنج ٥٥٤ بيضه كه سلطان ستم روا دارد |
زنند لشكريانش هزار مرغ به سيخ |
|