شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ١٩٥ - حكايت(١٦)
بر نيك و بد من اطلاع نباشد.
|
٣٩٤ بس ٣٩٥ گرسنه خفت و كس ندانست كه كيست |
بس جان به لب آمد كه بر او كس نگريست |
|
بار از ٣٩٦ شماتت ٣٩٧ اعدا برانديشم كه ٣٩٨ به طعنه در ٣٩٩ قفاى من بخندند و ٤٠٠ سعى مرا در حق عيال بر عدم مروّت حمل كنند و گويند:
|
٤٠١ مبين آن بى ٤٠٢ حميت را ٤٠٣ كه هرگز |
نخواهد ديد روى نيكبختى |
|
|
كه آسانى گزيند ٤٠٤ خويشتن را |
زن و فرزند بگذارد ٤٠٥ به سختى |
|
و در علم ٤٠٦ محاسبت چنانچه ٤٠٧ معلوم است چيزى دانم. اگر به جاه ٤٠٨ شما ٤٠٩ جهتى معين شود كه موجب جمعيت خاطر باشد، بقيت عمر، از عهده شكر آن بيرون آمدن نتوانم. گفتم: عمل ٤١٠ پادشاه اى برادر دو طرف دارد: اميد نان و بيم جان و خلاف راى خردمندان است بدان اميد در اين ٤١١ بيم افتادن.
|
كس ٤١٢ نيايد به خانه درويش |
كه ٤١٣ خراج زمين و باغ بده |
|
|
يا ٤١٤ به تشويش و غصه راضى شو |
يا جگربند ٤١٥ پيش ٤١٦ زاغ بنه |
|
گفت: اين موافق حال من نگفتى و جواب سؤال من نياوردى نشنيدهاى كه هركه خيانت ورزد دستش ٤١٧ از حساب بلرزد؟
|
٤١٨ راستى موجب رضاى خداست |
كس نديدم كه گم شد از ره راست |
|
و حكما گفتهاند: چهار كس از چهار كس بجان ٤١٩ بهرنجند: ٤٢٠ حرامى از