شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ١٩١ - حكايت(١٣)
|
و آنكه خوابش بهتر از بيدارى است |
آنچنان ٣١٣ بد زندگانى، مرده به |
|
حكايت (١٣)
يكى ٣١٤ از ملوك را شنيدم كه شبى در ٣١٥ عشرت روز كرده بود و در پايان مستى همىگفت:
|
٣١٦ ما را به جهان خوشتر از اين يكدم نيست |
كز نيك و بد انديشه و از كس غم نيست |
|
درويشى برهنه ٣١٧ به سر ما برون خفته بود و گفت:
|
٣١٨ اى آنكه به اقبال تو در عالم نيست |
٣١٩ گيرم كه ٣٢٠ غمت نيست غم ما هم ٣٢١ نيست! |
|
ملك را خوش آمد، ٣٢٢ صرّهاى هزار ٣٢٣ دينار از ٣٢٤ روزن برون داشت و گفت: دامن ٣٢٥ بدار اى درويش. گفت: دامن از كجا آرم كه جامه ندارم! ملك را بر ضعف حال او رقت زيادت شد و خلعتى بر آن ٣٢٦ مزيد كرد و پيش او فرستاد. درويش مر آن ٣٢٧ نقد و جنس را به اندك زمان بخورد و پريشان كرد و بازآمد.
|
٣٢٨ قرار در كف آزادگان نگيرد مال |
نه صبر در دل عاشق، نه آب در ٣٢٩ غربال |
|
در حالتى كه ملك را ٣٣٠ پرواى او نبود، حال بگفتند. بهم برآمد و روى از او درهم كشيد. از اينجا گفتهاند اصحاب ٣٣١ فطنت و ٣٣٢ خبرت كه از ٣٣٣ حدت و ٣٣٤ سورت پادشاهان برحذر بايد بود كه، غالب همت ايشان