شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ١٨٤ - حكايت(٥)
|
باران كه در لطافت طبعش خلاف نيست |
از باغ لاله رويد و از شوره ١٩٠ بوم، ١٩١ خس |
|
|
١٩٢ زمين شوره سنبل برنيارد |
در او ١٩٣ تخم و عمل ضايع مگردان |
|
|
نكويى با بدان كردن چنان است |
كه بد كردن بجاى نيكمردان |
|
حكايت (٥)
١٩٤ سرهنگزادهاى را بر در سراى ١٩٥ اغلمش ديدم كه عقل و ١٩٦ كياستى و فهم و فراستى ١٩٧ زايد الوصف داشت و هم از عهد خردى ١٩٨ آثار ١٩٩ بزرگى در ٢٠٠ ناصيه او ٢٠١ پيدا.
|
٢٠٢ بالاى سرش ز هوشمندى |
ميتافت ستاره بلندى |
|
فى الجمله، ٢٠٣ مقبول نظر سلطان آمد كه ٢٠٤ جمال صورت و ٢٠٥ كمال معنى داشت و حكما گفتهاند: ٢٠٦ توانگرى به هنر است نه به مال و بزرگى به عقل است نه به سال. ابناى جنس او بر منصب او حسد بردند و به خيانتى ٢٠٧ متهم كردند و در كشتن او سعى ٢٠٨ بيفايده نمودند.
|
٢٠٩ دشمن چه زند چو مهربان باشد دوست. |
ملك پرسيد كه موجب خصمى اينان در حق تو چيست؟ گفت: در سايه دولت خداوندى، دام ملكه، همگنان را راضى كردم مگر حسود را كه راضى نميشود الا به ٢١٠ روال نعمت من و اقبال دولت خداوندى باد.
|
٢١١ توانم آنكه نيازارم اندرون كسى |
حسود را چه كنم كو ز خود به ٢١٢ رنج در است! |
|