شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ١٧٧ - حكايت(١)
باب اول- در سيرت پادشاهان
حكايت (١)
پادشاهى را شنيدم كه به كشتن ١ بيگناهى اشارت كرد. بيچاره در آن حالت نوميدى ملك را ٢ دشنام دادن گرفت و ٣ سقط گفتن، كه گفتهاند: ٤ هركه دست از جان بشويد، هرچه در دل دارد بگويد.
|
٥ وقت ضرورت چو نماند گريز |
دست بگيرد سر شمشير تيز |
|
|
٦ اذا يئس الإنسان طال لسانه |
كسنّور مغلوب يصول على الكلب ٧ ٨ |
|
ملك پرسيد: چه ميگويد؟ يكى از وزراى نيكمحضر گفت: اى خداوند، همىگويد ٩ وَ الْكاظِمِينَ الْغَيْظَ وَ الْعافِينَ عَنِ النَّاسِ ١٠ ملك را رحمت آمد و از سر خون او درگذشت. وزير ديگر، كه ضد او بود گفت: ١١ ابناى ١٢ جنس ما را نشايد در ١٣ حضرت پادشاهان جز به راستى سخن گفتن. اين، ملك را دشنام داد و ناسزا گفت. ملك روى از اين سخن درهم كشيد و گفت: مرا آن دروغ پسنديدهتر آمد از اين راست كه تو گفتى، كه آن را روى در مصلحتى بود و بناى اين بر ١٤ خبثى و ١٥ خردمندان گفتهاند: دروغى مصلحتآميز، به كه راستى فتنهانگيز.