شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ١٠٦ - سبب تأليف كتاب
|
گر ببندد چنانكه نگشايد |
گر دل از عمر بركنى شايد |
|
|
ور گشايد چنانكه نتوان بست |
گو بشوى از حيات دنيا دست |
|
|
١٦٥ چار طبع مخالف سركش |
چند روزى بوند با هم خوش |
|
|
چون يكى زين چهار شد غالب |
جان شيرين برآيد از قالب ١٦٦ |
|
|
لاجرم مرد عاقل كامل |
ننهد بر حيات دنيا دل |
|
|
پند سعدى بگوش جان بشنو |
ره چنين است ١٦٧ مرد باش و برو |
|
بعد از تأمل اين ١٦٨ معنى، مصلحت آن ديدم كه در نشيمن ١٦٩ عزلت نشينم و دامن از صحبت ١٧٠ فراهم چينم و ١٧١ دفتر از گفتههاى ١٧٢ پريشان بشويم و منبعد پريشان نگويم.
|
١٧٣ زبان بريده به كنجى نشسته ١٧٤ صمّ بكم |
به از كسى كه نباشد زبانش اندر ١٧٥ حكم |
|
تا يكى از دوستان كه در ١٧٦ كجاوه انيس من بود و در حجره ١٧٧ جليس، برسم قديم از در درآمد. چندانكه ١٧٨ نشاط ١٧٩ ملاعبت كرد و ١٨٠ بساط مداعبت گسترد، جوابش نگفتم و سر از ١٨١ زانوى تعبّد برنگرفتم ١٨٢ رنجيده نگه كرد و گفت:
|
١٨٣ كنونت كه امكان گفتار هست |
بگوى اى برادر بلطف و خوشى |
|
|
كه فردا چو پيك اجل در رسد |
بحكم ضرورت زبان دركشى |
|
يكى از ١٨٤ متعلقان منش، بر ١٨٥ حسب واقعه مطلع گردانيد كه ١٨٦ فلان عزم كرده است و نيّت ١٨٧ جزم آورده كه بقيّت عمر معتكف نشيند و خاموشى گزيند تو نيز اگر توانى، ١٨٨ سر خويش گير و راه ١٨٩ مجانبت در پيش. ١٩٠ گفتا به ١٩١ عزت عظيم و ١٩٢ صحبت قديم، دم برنيارم و قدم برندارم مگر آنگه كه سخن گفته شود