شرح محقق بارع جمال الدين محمد خوانسارى بر غُرر الحكَم و دُرَر الكَلم - آقا جمال خوانسارى - الصفحة ٥٦٤
حرف ياء
بلفظ «ينبغي» ٤٣٩
بلفظ «يستدل» بصيغه مجهول ٤٤٨
بلفظ «يسير» ٤٥٤
بلفظ ياء ندا ٤٥٩
بلفظ مطلق ٤٧١
خاتمة الطبع ٤٩٤
اشارات شارح (ره) بساير كتب خود ٤٩٤
نسخ شرح اخبار طينت ٤٩٦
رساله طينت ٤٩٨
تكملة مشتمل بر چهار مطلب ٥٦٧
بيانات استاد همائى در پيرامون كتاب و تاريخ چاپ آن ٥٦٩
و شاعر ديگر نيز در نظير اين مورد گفته است:
|
سألتُ حبيبى الوصلَ منه دُعابَةً |
و أعْلَمُ أنَّ الوصل ليس يكونُ |
|
|
فمَاسَ دلالًا و ابتهاجاً و قال لى |
برفقٍ مجيباً( ما سألتَ يَهُونُ) |
|
و شاعرى ديگر گفته است:
|
سألتُ حبيبى الوصلَ منه دُعابَةً |
و أعْلَمُ أنَّ الوصل ليس يكونُ |
|
|
فمَاسَ دلالًا و ابتهاجاً و قال لى |
برفقٍ مجيباً( ما سألتَ يَهُونُ) |
|
در غياث اللغة گفته:
« مبضع بكسر ميم و فتح ضاد معجمه نيشتر فصاد، از منتخب و صراح».
و از اشعار سائره در افواه است اگر چه مصراع دوم چندان فصاحتى ندارد.
|
سألتُ حبيبى الوصلَ منه دُعابَةً |
و أعْلَمُ أنَّ الوصل ليس يكونُ |
|
|
فمَاسَ دلالًا و ابتهاجاً و قال لى |
برفقٍ مجيباً( ما سألتَ يَهُونُ) |
|
و اشعار در اين مضمون فراوانست و اينجا گنجايش خوض بيشتر از اين را كه گفتيم ندارد.
گفته:« كقولهم: لابن، و تمار، و طعم، اى صاحب لمن و تمر و طعم، و ليس فى هذين الوزنين معنى المبالغة الموضوعين له و خرج عليه قوله تعالى: بظلام للعبيد، أى بذى ظلم».
و اين بيت نظامى در اين باب شاهكار است:
|
سألتُ حبيبى الوصلَ منه دُعابَةً |
و أعْلَمُ أنَّ الوصل ليس يكونُ |
|
|
فمَاسَ دلالًا و ابتهاجاً و قال لى |
برفقٍ مجيباً( ما سألتَ يَهُونُ) |
|
و در سابق تحقيق بسيار نفيسى در باره مضمون اين بيت نظامى بعمل آمده است هر كه طالب باشد بحواشى جلد اول يا دوم مراجعه كند.
از اين حديث و نظاير آن كه در ساير موارد نيز بنظر رسيده فرا گرفته است.
( تا آخر) طالب فضايل و مناقب كتب و دفاتر بشرح و بسط لازم رجوع كند بتعليقات نگارنده بر زاد السالك تأليف عالم جليل مولى محسن فيض معروف بمحدث كاشانى- رضوان الله عليه-( ص ٤١- ٥١).
و بعربى نيز خوب سرودهاند:
|
سألتُ حبيبى الوصلَ منه دُعابَةً |
و أعْلَمُ أنَّ الوصل ليس يكونُ |
|
|
فمَاسَ دلالًا و ابتهاجاً و قال لى |
برفقٍ مجيباً( ما سألتَ يَهُونُ) |
|
و سيوطى در شرح بيت گفته:« الفتح على بنائه مع اسم لا( نحو: لا رجل ظريف فى الدار) و النصب على اتباعه لمحل اسم لا( نحو: لا رجل ظريفا فيها) و الرفع على اتباعه لمحل لا مع اسمها( نحو: لا رجل ظريف فيها)».
و حافظ نيز در اين باره خوب گفته است:
|
سألتُ حبيبى الوصلَ منه دُعابَةً |
و أعْلَمُ أنَّ الوصل ليس يكونُ |
|
|
فمَاسَ دلالًا و ابتهاجاً و قال لى |
برفقٍ مجيباً( ما سألتَ يَهُونُ) |
|
و ما در اين مورد و موارد آينده بر روى حرف آخر هر يك از اين كلمات يكى را از فتحه يا ضمه مىگذاريم و ديگر كلمه« معا» نمينويسيم و بجواز هر دو وجه باين بيان اكتفا مىكنيم.
.
توضيح آنكه تنكير مستفاد از ياء وحدت در« جوى» و« عصائى» دال بر تحقير و تصغير است و تنكير مستفاد از ياء وحدت در« بلائى»( زيرا تقييد آن بدرشت قيد تأكيديست نه تأسيسى) و« عوجى» براى تعظيم است از قبيل:
|
سألتُ حبيبى الوصلَ منه دُعابَةً |
و أعْلَمُ أنَّ الوصل ليس يكونُ |
|
|
فمَاسَ دلالًا و ابتهاجاً و قال لى |
برفقٍ مجيباً( ما سألتَ يَهُونُ) |
|
زيرا كه تنكير در حاجب اول براى تعظيم است و در حاجب دوم براى تصغير و تحقير يعنى او را از هر امر ناپسندى حاجبى بزرگست كه باز مىدارد وى را از ارتكاب آن ليكن از طالب جود و احسان و بذل و بخشش هيچگونه مانعى و لو حقير و كوچك باشد در كار نيست پس معنى شعر سعدى اينست كه: صدقه اندك بلائى بزرگ را دفع ميكند چنانكه عصاى حضرت موسى ٧ كه عصاى معمولى بود بطورى كه آن حضرت كه مستوى الخلقه و مستقيم القامه بوده بدست مىگرفته است مثل عوج بن عنق را كه باقيمانده از قوم عاد بود و عظم جثه افراد آن قوم نيز بشهادت ارباب تواريخ و سير و كتب احاديث و اخبار معروف است كشت و نابود ساخت زيرا قتل عوج بدست حضرت موسى ٧ بوده كه با عصاى خود وى را كشته است.
ابو المحاسن جرجانى( ره) در جلاء الاذهان ضمن تفسير آيه ١٢ سوره مباركه مائده ترجمه حال عوج بن عنق را بطور مستوفى بيان كرده و نسبت بقتل او چنين گفته است( ج ٢، ص ٣٣٨):« آنكه عوج بن عنق بيامد و بلشكرگاه موسى بنگريد و بر طول و عرض آن، پاره سنگ از كوه ببريد و بر سر گرفت به آن كه تا بشب بر لشكر گاه موسى زند خداى تعالى مرغى را فرستاد تا پاره الماس در منقار گرفته تا پيرامن و گرد بر گرد سر او بسفت تا آن پاره كوه در گردن او افتاد بمانند طوقى خواست تا از گردن بر آرد نتوانست اسير گشت حق تعالى وحى كرد بموسى كه اى موسى درياب دشمنت را موسى بيامد و او را چنان ديد عصا بر آورد و بالاى عصا ده گز بود و بالاى موسى ده گز و ده گز برجست بر هوا و عصا بر كعب او زد و او را از آن زخم بيفتاد و آن كوه در گردن او بر نتوانست خاست بنى اسرائيل بشتافتند و تيغ و نيزه درو نهادند و او را بكشتند و سرش ببريدند گفتند كه:
استخوانهاى او چند سال پل رود نيل كرده بودند».
و در آنندراج نيز عينا آنرا از بهار عجم نقل كرده است.
و نقل كردهاند كه خواجه نصير طوسى( ره) از اين شبهه باين دو بيت پاسخ داده است:
|
سألتُ حبيبى الوصلَ منه دُعابَةً |
و أعْلَمُ أنَّ الوصل ليس يكونُ |
|
|
فمَاسَ دلالًا و ابتهاجاً و قال لى |
برفقٍ مجيباً( ما سألتَ يَهُونُ) |
|