شرح محقق بارع جمال الدين محمد خوانسارى بر غُرر الحكَم و دُرَر الكَلم - آقا جمال خوانسارى - الصفحة ٣٥٩ - ١٠٥١٨ لا سؤدد مع انتقام
١٠٥١٤ لا عيش لسىء الخلق.
نيست زندگانيى از براى بد خو، يعنى لذتى از زندگانى نبرد.
١٠٥١٥ لا دعواء لمشغوف بدائه.
نيست دوائى از براى كسى كه دوستى درد او در غلاف دل او جا كرده باشد، ممكن است مراد تعريض باكثر جهال و نادانان باشد كه دوستى جهل و نادانى خود در دل ايشان جا كرده، و اين كه دوائى از براى درد جهل ايشان نباشد، وقتى از براى آن دوائى باشد كه ايشان آنرا درد دانند و خواهند كه علاج آن بكنند، و در بعضى نسخهها «مشعوف» بعين بى نقطه است و حاصل آن هم همانست زيرا كه مشعوف بچيزى كسيست كه كمال دوستى آنرا داشته باشد چنانكه گويا دوستى آن دل او را سوزانده.
١٠٥١٦ لا شفاء لمن كتم طبيبه داءه.
نيست شفائى از براى كسى كه پنهان كند از طبيب خود درد خود را، ممكن است كه مراد ظاهر آن باشد و اين كه از طبيب درد خود را پنهان نبايد داشت باعتبار شرمى يا غير آن، يا اين كه غرض از آن اين باشد كه در دردهاى ديگر نيز چنين باشد پس كسى را كه درد فقر و درويشى باشد بايد كه آنرا پنهان نكند از كسى كه طبيب آن باشد و علاج آن تواند كرد و اگر نه شفائى از براى درد او نباشد.
١٠٥١٧ لا بشاشة مع ابرام.
نيست شكفته رويى با ابرامى، يعنى كسى كه ابرام كند در سؤال و طلب، مردم از او ملول گردند و با او شكفته روئى نكنند.
١٠٥١٨ لا سؤدد مع انتقام.
نيست بزرگيى با انتقامى، يعنى كسى كه انتقام كشد از گناهى كه نسبت باو