شرح محقق بارع جمال الدين محمد خوانسارى بر غُرر الحكَم و دُرَر الكَلم - آقا جمال خوانسارى - الصفحة ٣٥٦ - ١٠٥٠٣ لا عقل كالتجاهل
نيست لذتى با مكدر كردن، مراد اينست كه لذتهاى دنيوى كه غالب اينست كه آميخته بكدوراتند و عاقبت البته مكدر و تيره ميشوند بزوال و مرگ[١]، لذتى نيست، لذت لذتهاى اخرويست كه آميخته بكدورات و تيرگى نيست و از عقب نيز كدورتى ندارند.
١٠٤٩٩ لا حياء لحريص.
نيست شرمى از براى هيچ حريصى.
١٠٥٠٠ لا حق لمحجوج.
نيست حقى از براى محجوجى، «محجوج» كسيست كه مغلوب باشد بحجت و مراد اينست كه هر گاه دو كس با يكديگر نزاع داشته باشند و يكى غلبه كند بر ديگرى بحجت و حجتى بر او تمام كند حق با آن غالب باشد و مغلوب را حقى نباشد.
١٠٥٠١ لا رأى للجوج.
نيست رائى از براى لجوجى، يعنى اعتمادى بر رأيهاى او نيست زيرا كه باعتبار لجاجتى كه دارد هر كارى را كه پيش گرفت رأى او انجام رسانيدن آنست خواه صواب باشد و خواه باطل، يا اين كه او را رايى نمىباشد بلكه باعتبار لجاجتى كه دارد هر كارى را كه پيش گرفت بىاختيار سعى ميكند در انجام آن و تأمل و تفكرى نمىكند در آن باب كه او را رايى در آن باب بهم رسد.
١٠٥٠٢ لا حلم كالتغافل.
نيست حلمى مانند تغافل يعنى بهترين حلم تغافل كردنست از گناه و تقصير كسى و خود را چنان نمودن كه غافلست از آن و آگاه نشده بر آن.
١٠٥٠٣ لا عقل كالتجاهل.
[١] - مناسب اين سخن است قول شاعر:
|
سألتُ حبيبى الوصلَ منه دُعابَةً |
و أعْلَمُ أنَّ الوصل ليس يكونُ |
|
|
فمَاسَ دلالًا و ابتهاجاً و قال لى |
برفقٍ مجيباً( ما سألتَ يَهُونُ) |
|