شرح محقق بارع جمال الدين محمد خوانسارى بر غُرر الحكَم و دُرَر الكَلم - آقا جمال خوانسارى - الصفحة ٢٨٥ - ١٠٢٧١ لا تتمسكن بمدبر، و لا تفارقن مقبلا
يعنى بسبب شكى كه حاصل شود ترا در باره برادر خود در كردن بديى نسبت بتو مبر از او و قطع برادرى مكن از او، مگر اين كه جزم حاصل شود ترا بآن، و هر گاه بدى كرده باشد و عذر خواهى كند و طلب خشنودى كند خشنود شو از او و دورى مكن از او.
١٠٢٦٩ لا تعتذر الى من يحب أن لا يجد لك عذرا.
عذر مگو بسوى كسى كه دوست مىدارد كه نيابد از براى تو عذرى، يعنى هر گاه ببينى كه كسى مىخواهد كه تو صاحب تقصير باشى نسبت باو و عذرى نداشته باشى در آن عذر مگو هر چند عذرى داشته باشى و اعتراف كن بتقصير خود كه آن بهترست از براى عفو و بخشايش او از اينك عذر بگوئى.
١٠٢٧٠ لا تقولن ما يوافق هواك و ان قلته لهوا أو خلته لغوا، فرب لهو يوحش منك حرا، و لغو يجلب عليك شرا.
مگو زينهار آنچه را موافق باشد با خواهش تو و هر چند بگوئى آنرا از روى بازى يا گمان كنى آنرا لغوى، پس بسا بازيى كه رم دهد از تو آزاده را، و بسا لغوى كه بكشد بر تو شرى را، يعنى مگو سخنى را كه راست نباشد و بر وفق خواهش تو باشد و هر چند آنرا بعنوان بازى بگوئى، «يا گمان كنى آنرا لغوى» و اين هم تأكيد سابقست يعنى گمان كنى كه باطلى مىگويم بعنوان بازى و قصدى ندارم زيرا كه بسيار بازيى باشد كه رم دهد از تو آزاده مردى را و برنجاند از تو و بسيار لغوى باشد كه بكشاند بر تو شرى را يعنى برساند بتو.
١٠٢٧١ لا تتمسكن بمدبر، و لا تفارقن مقبلا.
دست مزن زينهار بصاحب ادبارى، و جدا مشو زينهار از صاحب اقبالى، مراد اينست كه اگر خواهى كه متوسل بكسى شوى بكسى دست مزن كه دنيا رو