ترجمه مصباح الانس ابن فناري (شرح مفتاح الغيب صدرالدين قونوى) - خواجوي، محمد - الصفحة ١٧٤ - مقام سوم در اين كه ادراك شونده از حق سبحان كه موضوع علم است و مطلوب در آن
٣٩١/ ٣ با اين بيان؛ جمع بين سخنان عرفا و گفتار ما حاصل مىآيد، آنان گفتهاند: خداى را جز خداى نمىشناسد. و ما گفتهايم: ادراك شئى از آن جهت كه مخالف شئى است امكان پذير نيست؛ همينطور بين ادعاى عارف كه خداى را از راه معرفت ذوق و شهود شناخته؛ و بين اين كه گفتهاند: تجلى در احديت محال است؛ با اين كه بر احديت حق و دوام تجلى براى هر كس از بندگانش كه بخواهد- بدون تكرار تجلى- اتفاق نظر دارند. و هر كس كه سرّ قرب فرايض و نوافل را- و آنچه كه ما در اينباره بيان داشتيم- دانست؛ به آنچه كه بدانها اشاره كرديم پى خواهد برد. در هر حال ما از جهت استعداد و مراتب و احوالمان مقيديم، لذا مقيدى جز همانند و به مقدار خودمان را نمىپذيريم، و تجليات وارد بر ما خواه ذاتى باشد و خواه اسمائى و صفاتى؛ خالى از احكام قيدهاى بيان شده نيست[١]. اين بيان حضرت شيخ قدس سره بود.
٣٩٢/ ٣ فرغانى گويد: هرگاه چيزى از ذات دانسته و يا مشاهده شد[٢] يعنى در مقام تجلى ظاهر و يا باطن و يا جمعى او در سير محبّى و قرب نوافل و پيش افتادن سلوك بر جذبه؛ و فنا بر بقا؛ بطورى كه در مقام فتح آشكار شود كه حق تجلى كننده آلت ادراك بندهاى است كه بدو تجلى شده- يعنى آنجا كه حق فرمود: به من مىشنود و به من مىبيند[٣]. و همينطور در سير
[١] - حضرت شيخ قدس سره در اوايل تفسير فاتحه گويد: قلب وقتى كه از تمام علايق و وابستگىها به كلى پاك شد؛ حتى از توجه به حق به اعتقاد خاص و التجا بردن به او از جهت اسمى مخصوص و يا مرتبه و مقامى معين؛ خورشيد ذات بر قلب پاك و مقدس او مىتابد و بنده در پى حجاب غيب پروردگارش باقى مىماند و با چشم پروردگارش خدايش را مشاهده مىكند- نه از آن جهت كه خودش است- و حق متعال هر چه را كه بخواهد- از اسماء و حقايق مجرد بسيط- تعليم او مىدهد.
[٢] - اينجا بايد جمله محذوفى را در تقدير گرفت و آن اين كه: اين ذات قدس و غيب هويت و اطلاق ازلى كه حكم ابدى در آن مندرج است اصلا نه قابل مشاهده است و نه ادراك، و از جهت تعين هم دانسته نمىشود و تحت حكم تعين پذير هم قرار نمىگيرد، مگر آنكه حكمى سلبى باشد( حال از اينجا جمله متن يعنى گفتار فرغانى است:) هرگاه چيزى از ذات دانسته و مشاهده شد ... الى آخر
[٣] - زيرا بنده وقتى فانى در حق شد؛ حق گوش و چشم و دست او مىگردد و ديگر بنده را گوش و چشمى نيست( جز گوش و چشم او) و اين قرب نوافل است كه براى سالك مجذوب حاصل مىشود، يعنى همان كه در حديث قدسى آمده: بنده به واسطه نوافل به من تقرب مىجويد تا آنكه دوستش مىدارم ... و چون بنده در مقام شمول توفيق الهى به بقاى خدا باقى گشت؛ در اينجا بنده گوش و چشم حق مىشود كه خداوند به او مىشنود و مىبيند، زيرا مقامش در وقت بازگشت به مملكتش مقام مشيت الله ظاهر است، و اين قرب فرايض است كه براى مجذوب سالك حاصل مىشود، يعنى همان كه در بيان معصوم ٧ آمده: رضاى خداى متعال رضاى ما اهل بيت است. و باز فرموده: من دست خدا و چشم خدا هستم، و امثال اين تعبيرات، مولوى معنوى در مثنوى اشاره به مقام اول كرده و گويد: از عبادت مىتوان الله شد. و به مقام دوم: مىتوان موسى كليم الله شد.