ترجمه مصباح الانس ابن فناري (شرح مفتاح الغيب صدرالدين قونوى) - خواجوي، محمد - الصفحة ١٥١ - برهان پنجم
و «الضار» و «المنتقم» و «المذل» و غير اينها از اسماء جلالى مىباشد، و شكى نيست كه تحقق كمال بستگى به مجموع جلال و جمال دارد.
٣٢٤/ ٣ شبهه و اشكال چهارم اين كه: وجود (شخص) موجود نيست، هم چنان كه نوشتن (شخص) نويسنده نمىباشد و سياهى (شخص) سياه نيست، تا جائى كه گفتهاند: مبدأ محمول از افراد نقيض خودش است، مگر اين كه مقصودشان از اين كه مىگويند: وجود موجود است، اين باشد كه: وجود وجود است، نه اين كه داراى وجود است، ولى اين كه ما مىگوييم: واجب موجود است؛ مقصود دومى است نه اولى.
٣٢٥/ ٣ اگر گويى: اگر وجود موجود نباشد بايد معدوم باشد، در اين صورت اتصاف شئى به نقيض خود لازم مىآيد.
٣٢٦/ ٣ در جوابش گفتهاند: ممتنع عبارت است از اتصاف شئى به نقيض خود؛ يعنى حملش بر آن به گونه مواطات باشد، مانند اين كه گوييم: وجود عدم است ولى نه به واسطه اشتقاق، يا: وجود معدوم است، چون اين مانند اين است كه بگوييم: نوشتن مانند نويسندهاش نيست.
٣٢٧/ ٣ از اين روى فلاسفه گفتهاند: وجود مطلق از معقولات ثانوى است، و قائلان به حال از متكلمان گفتهاند كه وجود از مقوله احوال است.
٣٢٨/ ٣ و جوابش اين كه: همانطور كه گفته شد موجود چيزى است كه داراى وجود باشد، نه مانند كسى كه نوشتن از وى صادر مىشود، چون تحقيق اين است كه نويسنده يعنى كسى كه داراى ملكه نوشتن است نه كسى كه نوشتن از وى صادر مىشود، وگرنه هر اسم فاعلى اينگونه بود- در حالى كه اين چنين نيست- مانند رونده و پيشرو- و اين كه گفتيم:
چيزى كه داراى وجود باشد، اين اعم از آن است كه داراى وجود زايد و غير آن و يا خارجى و عقلى باشد، و وجود چيزى است كه داراى وجود غير زايد باشد، به واسطه غير ممكن بودن سلب شئى از خودش، پس اثبات براى شئى لازم و ضرورى است، از اين روى فلاسفه گفتهاند: وجود واجب الوجود عين او است، و اشعريان هم درباره هر موجودى چنين قائلاند، و اين اشعريان و بيشتر از خرد و ران معترفاند كه وجود به شكل (قضيه منطقى) اول موجود