ترجمه مصباح الانس ابن فناري (شرح مفتاح الغيب صدرالدين قونوى) - خواجوي، محمد - الصفحة ٦٢ - فصل پنجم در آنچه كه كاملان - از ضبط كليات مهم علم و عمل - بيان داشتهاند
١٨٤/ ٢ و چون محدود در اين مقامات چهار گانه گشت، وى در قبض است، و چون گشايش يافت به طورى كه به واسطه ديگرى از محدوديت گذشت، وى در بسط است، و قبض و بسط را معناى ديگرى نيز هست و آن اين كه: اگر مدد و ياريش در اين امور از مقام جلال و عظمت غيبى و اطلاق آن باشد؛ سالك سيار در پردههاى قبض چنان در مىپيچد به طورى كه فرصت ادراك و نظر از او گرفته مىشود، و اگر در عين و مراعات جمالى باشد؛ در صورت سئوال و فروتنى ظاهر مىشود و در حالت بسط است، و بسا مىشود كه از نيروى ذوق مست شده و (از شدت خوشى) از حد خويش تجاوز كند، ولى هنگامى كه هوشيارى يافت توبه كرده و باز مىگردد، و اين بالاترين مقام توبه است. سپس به واسطه ريزش امداد بر وى؛ اتصال مىيابد و اين همان اتحاد به مددرسان است، سپس از اتصالات كه در پايان نوعى از انفصال است جدا مىگردد. سپس از ديدن هر دو- چون هر دو عين علت[١] داشتن است- جدا مىشود. و اينها تمام از شاخههاى مرتبه دوم از تلوين است.
١٨٥/ ٢ حال گوييم: چون آخرين مرحله اين بخش پايان پذيرفت و تحقق به مقام تمكين كه اختصاص بدان دارد يافت، در اين وقت به مقام تجلى باطنى گذر كرده و مبادرت به ورود در مقام جمع الجمع مىكند، يعنى به واسطه تحقق و ثبوتش به حقيقت معرفت كه عبارت از احاطه به عين (ثابت) خود و ادراك آنچه به سود و زيان خويش است، و اين آغاز مقامات بخش نهايات[٢] است، و در اين مقام واقعا خواهد فهميد كه هنوز بقيه و آثارى از حقوق فناء؛ در فنايى كه عبارت از زائل كردن قيد تقيّد است به حكم يكى از دو تجلى ظاهر و باطنى بر او- به طورى كه هيچ يك از ديگرى پوشيده و محجوب نگردد- هست.
١٨٦/ ٢ در اين حال توجهى حقيقى به حضرت جمع الجمع كرده و در اين امر به واسطه استعداد خويش (و يا به زبان استعداد خود) از آن حضرت يارى و كمك مىجويد، لذا عنايت ازلى نخست به واسطه فناى معرفت مقيدش؛ به يكى از دو تجلى (ظاهرى و يا باطنى) او را تدارك؛ و ديگر آنكه به واسطه فناى تعيّن هر يك از آنها و امتيازش در مقام جمع الجمع او
[١] - زيرا ديدن اتصال و انفصال عين مريضى و علت داشتن است، زيرا نشانه بقاءانيت كه منافى فناى ذاتى است مىباشد.
[٢] - بخش نهايات ده است: معرفت- فناء- بقاء- تحقيق- تلبيس- وجود- تجريد- تفريد- جمع- توحيد.