ترجمه مصباح الانس ابن فناري (شرح مفتاح الغيب صدرالدين قونوى) - خواجوي، محمد - الصفحة ٤٥٢ - اصل دوازدهم در ترتيب ظهور موجودات پس از برانگيخته شدن قلم و لوح مانند تعين عالم مثال است بعد از تعين عالم ملكوت - از عالم جبروت
و اشخاص مادى بىشمار مىشود؟ پس در واقع او (رب النوع) اصل است و نوع مادى فرع و قالب او است، و ديگر اينكه انواع در اختلاف اعضا و جوارح و نقشهاى گوناگونشان دنبالهرو مثالهاى نورى خود هستند، و مثالهاى ذوات عالم به صفاتاند.
٤٦٨/ ٤ اگر گويى: عضو و وضع و جوارح و خطوط و نقش ويژه شخص است نه نوع.
٤٦٩/ ٤ گويم: اشخاصش ويژه اشخاص است، امّا ماهياتش ويژه نوع است، و قيام داشتن نوع به ماده به سبب نقص نوع است در ذاتش، و قيام مثال نورى آن به ذات خودش؛ به واسطه كمال او است در جوهر خودش.
٤٧٠/ ٤ برخى از عالم نمايان گفتهاند: اين سخن در واقع به نفى مثل باز مىگردد، چون آن تأويل سخن اثبات كنندگان آن- به آنچه كه مطابق اصول نفى كنندگان آن است- مىباشد، چون نفى كنندگان قائلاند كه مجرّد امور متكثّرى را اداره مىكند و تنها اين معنى را نفى مىكنند كه: معناى متكثّر بدون كثرت و بدون تصور عقلى موجود مىگردد.
٤٧١/ ٤ سپس (صاحب حكمت اشراق) گفته: استوارترين و قوىترين سخن درباره مثل- چنان كه به زودى در ضمن دلايلش خواهد آمد- اقتضاى آن دارد كه هر كلى در ذات خودش از ماده و وابستگىهاى ماده مجرّد نباشد- به طورى كه جز در ضمن جزئيات موجود نگردد- تا آنكه وجود آن (كلى) بالعرض باشد و وجود آنها (جزئيات) بالذات، بلكه كار برعكس است. اين چيزى بود كه در اين مبحث گفتهاند.
٤٧٢/ ٤ گويم: تمام اهل اشراق و تابعان آنان از اهل نظر؛ در اثبات مثل عقلى داراى تجرّد تمام كه نه داراى وضعاند و نه خط و نقشى؛ و نيز مثل خيالى (معلقه) كه داراى تجريدى ناتماماند و داراى وضع و خط و نقشى هستند- ولى خيالىاند نه حسّى- در ادعاى خود- با اين توجيه آخرى- مصيب و راست گفتاراند، ولى ناگزير بايد آن را به آنچه كه محققان از مشايخ تحقيق و اثبات كردهاند بازگردانيد، يعنى به آنچه از اصول سابق كه گذشت و نيز اصول لاحق، از آن جمله اين كه: ماهيت هر چيزى كيفيت و چگونگى ثبوت آن چيز است در علم حق تعالى؛ و اينكه در آنجا در ذات خودش غير موجود است، يعنى نه خودش را مىداند و نه غير خودش را، بلكه به واسطه وجود علمى ازلى مىداند- اگرچه خود نسبت به علم كونى حادث و غير ازلى است-.