ترجمه مصباح الانس ابن فناري (شرح مفتاح الغيب صدرالدين قونوى) - خواجوي، محمد - الصفحة ٢٥ - فصل سوم در بيان انتهاى افكار و تعيين روشى كه صاحبان بينش اختيار مىكنند
ما چيزى را نمىدانيم جز از جهت اتصاف اعيان ثابته ما بوجود و قيام حيات و علم به ما و برطرف شدن موانع موجود بين ما و بين آنچه كه اراده ادراكش را داريم، اين كمتر چيزى است كه معرفت و شناخت ما بر آن متوقف است و اين خود جمعيتى كثير است، پس بسيط را جز بسيط ادراك نمىكند، بنابر اين ما از حقايق؛ جز صفات آنها را- از آن جهت كه صفات است نه از آن جهت كه حقائق آنها است- نمىدانيم. ابن سينا بدين امر اقرار دارد و گويد:
صفات آنها (حقايق) متعدد و متفاوت است و از جهت نزديكى و دورى گوناگون است، و از اين جهت علوم مردمان نيز تفاوت پيدا مىكند، بنابر اين علم به حقايق غير ممكن است؛ مگر از جهت خاص؛ يعنى به واسطه برخاستن حكم نسبتها و قيد و بندهاى وجودى از عارف- در حال تحققش به مقام: كنت سمعه و بصره (من گوش و چشمش مىشوم)- و از احكام اين سرّ؛ اسرار پوشيده و مشكل ديگرى است، از جمله تجلى حق متعال كه سارى در حقايق ممكنات است و بيان شيخ اكبر (محى الدين اعرابى) كه خداوند از وى خشنود باد اشاره بدان دارد.
|
من حقيقت هيچ چيزى را ادراك نمىكنم |
چگونه حقيقتش را ادراك كنم در حالى كه شما در آنيد؟ |
|
٥١/ ٢ هفتم اين كه گويم: اين وجه ششم را- در آنچه كه همگى اهل منطق بدان اقرار دارند- تأييد مىكند كه گويند: بسايط حدّ بردار نيستند و رسم؛ كنه حقيقت را تعريف نمىكند[١]، و شناخت مركب فرع شناخت بسايط آن است، زيرا هر مركبى در وجود ذهنى و خارجى- به حسب تركيب- منحل بدانها مىشود، و چون موقوف بدان نيست؛ پس موقوفى نيست، بنابر اين مطلقا علم به حقايق وجود ندارد.
٥٢/ ٢ هشتم آنكه نزديكترين حقايق به انسان نفس خودش است؛ با اين همه كنه و حقيقت آن را درك نمىكند چه رسد به غير آن.
٥٣/ ٢ نهم آنكه شناساترين حقايق جوهرى نزد آنان- هنگامى كه جهت تمثيل به حقيقت مشخصش مىكنند- حقيقت انسانى است كه به «حيوان ناطق» تعريفش كردهاند، و حيوان را به آنكه داراى جسم است و رشد كننده و صاحب احساس و به اراده حركت مىكند
[١] - اهل منطق چيزى را كه موصل باشد به سوى مطلوب تصورى معرف گويند، چنان كه حيوان ناطق موصل است به تصور انسان. م