ترجمه مصباح الانس ابن فناري (شرح مفتاح الغيب صدرالدين قونوى) - خواجوي، محمد - الصفحة ٤٥٠ - اصل دوازدهم در ترتيب ظهور موجودات پس از برانگيخته شدن قلم و لوح مانند تعين عالم مثال است بعد از تعين عالم ملكوت - از عالم جبروت
٤٦١/ ٤ لذا گويم: هر ماهيتى اگر مطلق اخذ شود؛ بحث الهى بدان تعلق مىگيرد، اما اگر متعلق به ماده اخذ شود؛ اخذ شده اگر متعلق به مادهاى از مواد باشد، مبحوث رياضى و تعليمى است، و اگر اخذ شده متعلق به ماده معيّنى باشد؛ مبحوث طبيعى است.
٤٦٢/ ٤ گفته شده: قائل بودن به وجود مثل قائل بودن به اين است كه ماهيت مادى و يا داراى افراد متكثّر- به واسطه تكثر مواد- در ذات خود از همه آنها مجرد و رها باشد؛ پس خاص موجودات تعليمى و يا طبيعى است- نه الهى- برخى آن را براى هر دو قسم اثبات مىكند، و برخى ديگر آن را اختصاص به طبيعيات مىدهد و به دو بخش تقسيمش مىكند: يكى معقول ابدى و ديگر فاسد محسوس، و عقل جهت ابدى را تعقل مىكند- نه جهت فاسد را- و معقول مفارق (جداى از ماده) مثال ناميده شده و افلاطون- آنگونه كه ابن سينا مىگويد- قائل بدان است، و برخى ديگر برعكس آن (قول افلاطون) اند، يعنى معتقداند كه طبيعيات اگر از ماده جدا و رها شوند تعليميات مىگردند، بنابراين معقول: جز خاص تعليمى نمىباشد، و برخى ديگر مانند معلم اول (ارسطو) و پيروان او- يعنى مشائيان- هر دو را نفى مىكنند و به زودى شبهاتشان دفع خواهد شد.
٤٦٣/ ٤ صاحب حكمت اشراق و پيروان او از متألهان متأخر نوآورى ديگرى آورده و گفتهاند: مثل خاص اجسام مىباشد، اگر جسم نوع باشد؛ مثال مفارق آن معقولى است كه ربّ صنم ناميده مىشود و آن مثال افلاطونى است كه خود عقلى از طبقه عقول عرضى است كه در شرف و جدايى از مواد فوق طبقه نفوس و تحت طبقه عقول طولى واقع است و آن فاعل وجود نوع است، كه هم حافظ آن نوع است و هم اهتمام كننده به شأن آن، و نوع مانند سايه و رسم و عكس براى آن است. و اگر (جسم) شخص باشد؛ مثال مفارق آن متخيل است، يعنى مثال معلّق و شبح خيالى كه در شرف و جدايى از ماده تحت عالم نفس و فوق عالم حسّ واقع است.
٤٦٤/ ٤ ولى محققان قائلاند كه: مثال اختصاص به طبيعتى غير ديگرى ندارد؛ بلكه طبيعت هر موجود جداى از ماده عبارت است از مثال نورى كه مطابق با افراد آن (طبيعت) مىباشد، پس حقيقتى كه جز مجرّد و جداى از ماده يافت نمىگردد، مثال آن عين ممثّل