مفردات نهج البلاغه - قرشی، سید علی اکبر - الصفحة ٧٤٣ - علل
«و اموالها محروبة و اعلاقها مسلوبة» خ ٢٠٠، اموال آن عارت شده و نفائس آن سلب، شوندهوار بين رونده است.
به ابو موساى اشعرى مىنويسد: «و انا اداوى منهم قرحا اخاف ان يكون علقا و ليس رجل فاعلم احرص على جماعة امّة محمد ٦ و الفتها منّى» نامه ٧٨ ٤٦٦، من از مردم زخمى را معالجه مىكنم كه مىترسم خون بسته باشد، بدان به اتحاد و الفت امّت محمّد كسى از من حريصتر نيست. خون بسته در زخم مداوايش مشكل است
علقم
حنظل. يا حنظلى كه تلخىاش شديد است و هر شىء تلخ را علقم گويند. و آن چهار بار در «نهج» آمده است، درباره نگرفتن حقّ خود فرمود: «و اغضيت على القذى و شربت على الشجا و صبرت على اخذ الكظم و على امرَّ من طعم العلقم» خ ٢٦ ٦٨ بر خار در چشم رفته چشم نهادم و بر استخوان در گلو مانده آب خوردم بر فرو بردن خشم و بر تلختر از حنظل صبر كردم و در همين رابطه فرموده: «و جرعت ريقى على الشجا و صبرت من كظم الغيظ على امّر من العلقم» خ ٢١٧ ٣٣٦
علل
علّة: مرض. سبب. عليل: مريض. تعليل: مشغول كردن و بيان علت. تعلّل: اظهار دليل، از اين ماده موارد زيادى در «نهج» آمده است «تعليل مريض» خدمت به مريض است مثل تمريض در حكمت ٢٨٥ فرموده: «كلّ معاجل يسئل الانظار و كلّ مؤجّل يتعلّل بالتسويف» «كلّ» در هر دو مورد با تنوين است، يعنى همه مردم عجله شدهاند (و عمرشان در مرگ آنها عجله مىكند) ولى آنها مهلت مىخواهند و همه مردم عمرشان وقتدار است ولى آنها با امروز و فردا كردن عذر مىآورند و تعلل مىكنند.
درباره توحيد فرموده: «كلّ معروف بنفسه مصنوع و كلّ قائم فى سواه معلول» خ ١٨٦ ٢٧٢، هر چيزيكه بالذات معروف باشد او مصنوع و مخلوق است (چون ذاتش شناخته شد با حدّ و حدود و اجزاء شناخته مىشود و او قهرا مركّب و ممكن خواهد بود و مخلوق) و هر چيزيكه در ديگرى قائم است معلول اوست.