مفردات نهج البلاغه - قرشی، سید علی اکبر - الصفحة ٥٧٧ - اشتر
به قله او بالا نرود و هيچ پرندهاى به بلندى او نرسد، اشاره به عظمت و بزرگمردى اوست.
و آنگاه كه حضرت مالك را حكومت مصر داد، او را به اهل مصر چنين تعريف كرد. «امّا بعد، فقد بعثت اليكم عبدا من عباد الله، لا ينام ايّام الخوف و لا ينكل عن الاعداء ساعات الروع، اشدّ على الفجار من حريق النار و هو مالك بن الحارث اخو مذحج، فاسمعوا و اطيعوا امره فيما طابق الحق فانه سيف من سيوف الله لا كليل الظبّته و لا نابى الضربته» نامه ٣٨ ٤١١، امّا بعد بندهاى از بندگان خدا را به سوى شما فرستادم كه در ساعات خوف نمىخوابد، در اوقات وحشت از دشمنان عقب نشينى نمىكند، بر فاجران از آتش سوزان سوزانتر است، او مالك بن حارث از قبيله مذحج مىباشد حرف او را بشنويد و فرمانش را اطاعت كنيد، در آنچه مطابق حق باشد، او شمشيرى از شمشيرهاى خداست، نه نابرنده است و نه ضربتش بى اثر مىشود. كسيكه اين گونه مورد تأييد حضرت ولى ذو الجلال باشد، معلوم است كه داراى چه عظمتى بوده است، عهد و وصيت آنحضرت نسبت به او، حاكى از لياقت و كاردانى عجيب او و مورد اعتماد آن حضرت بودنش مىباشد.
مالك پيوسته از اصحاب خاص آنحضرت بود و دائما در ركاب وى شمشير مىزد و از بزرگان و اكابر شيعه بود و شجاعتش زبانزد خاص و عام است، نقل است كه روز جمل مالك بن عبد الله بن زبير روبرو شدند، هر دو كه سوار اسب بودند دست در گردن يكديگر انداخته و گلاويز گشتند، و هر دو از اسب به زمين افتادند، مالك عبد الله زير خود گرفته و مانند فيل نر او را مىكوبيد. عبد الله كه زير مالك مانده بود فرياد مىكشيد: «اقتلونى و مالكا اقتلونى و مالكا» مرا و مالك را بكشيد، هيچ كس متوجه نشد كه عبد الله چه مىگويد.
به عايشه خبر رسيد كه عبد الله با مالك گلاويز شدهاند، عائشه ناله و فرياد كشيد كه «وا ثكل اسماء» و اى خواهرم اسماء بىپسر شد، زيرا عبد الله مادرش اسماء دختر ابو بكر بود.
و چون مالك سه روز بود كه روزه و شكمش خالى بود و از طرف ديگر پير مرد بود، عبد الله از چنگ وى خارج شده و فرار كرد، مالك خطاب به عائشه چنين