مفردات نهج البلاغه - قرشی، سید علی اکبر - الصفحة ٩٠٧ - كفف
«ا بعد ايمانى بالله و جهادى مع رسول الله ٦ اشهد على نفسى بالكفر قد ضللت اذا و ما انا من المهتدين» خ ٥٨ ٩٣. و نيز فرموده: «غيرة المرأة كفر و غيرة الرجل ايمان» حكمت ١٢٤، در شرح اين سخن گفتهاند: يعنى غيرت زن منجرّ به كفر مىشود كه مرد را از حلال خدا و ازدواج دوم منع مىكند و غيرت مرد ايمان است كه منجر به ترك زنا مىشود
كفّاره: پوشاننده: «من كفّارات الذنوب العظام اغاثة الملهوف و التنفيس عن المكروب» حكمت ٢٤ كه در «كرب» گذشت «و لا مكفور دينه» خ ١٧٨، منظور كفر يا كفران است
كفف
كفّ: دست. باز داشتن.
راغب گويد: كفّ به معنى دست است
«كفقت يعنى از دست او زدم و نيز او را با دست خود منع كردم و آن در عرف به معنى دفع است خواه با دست باشد يا نه. مواردى از آن در «نهج» آمده است درباره بيعت خويش فرموده: «و بسطتم يدى فكففتها و مددتموها فقبضتها ثم تداككتم علّى تداكّ الابل الهيم» خ ٢٢٩ ٣٥٠ دستم را براى بيعت باز كرديد، من آنرا باز داشتم، دستم را دراز كرديد و من آنرا جمع كردم تا اينكه ازدحام كرديد بر من مانند ازدحام شترهاى عطشان به وقت ورود بر آب.
آنگاه كه مروان بن حكم را بعد از اسير شدن در بصره آزاد كرد، حسنين ٨ گفتند: يا امير المؤمنين نمىخواهيد بيعت كند فرموده: «او لم يبايعنى بعد قتل عثمان لا حاجة لى فى بيعته انّها كفّ يهوديّة لو بايعنى بكفّه لغدر بسبتّه» خ ٧٣ ١٠٢ معنى آن در «سبب» گذشت. «كفّ يهوديّه» يعنى دست عهد شكن و بيعت شكن، در حكمت ١٨٦ فرموده: «للظالم البادى غدا بكفّه عضّة» براى ظالمى كه ابتداء به ظلم كرده فرداى قيامت دست به دندان گرفتن و پشيمانى هست.
درباره رحلت رسول خدا ٦ فرموده: «و لقد سالت نفسه فى كفّى فامررتها على وجهى» خ ١٩٧ ٣١١، روح آن حضرت در دست من جارى شد و من آنرا بر صورت خويش كشيدم
كفاف: آنچه كفايت كند و از فقر و احتياج باز دارد: «طوبى من ذكر المعاد و عمل