مفردات نهج البلاغه - قرشی، سید علی اکبر - الصفحة ٨٥٥ - قرع
عيساى مسيح كه سنگى روى سنگى نگذاشت.
به ابى ذر فرموده: «فلو قبلت دنياهم لا حبّوك و لو قرضت منها لامّنوك» خ ١٣٠ ١٨٨، يعنى اگر دنياى آنها را قبول مىكردى تو را دوست مىداشتند و اگر مقدارى از دنيا را بريده و به خود اختصاص مىدادى تو را امان مىدادند
در وصف منافقان فرموده است: «يتقارضون الثناء و يتراقبون الجزاء» خ ١٩٤ ٣٠٧، تقارض بين الاثنين است، يعنى ثناء و تعريف را به يكديگر قرض مىدهند و مراقب پاداش دادن به يكديگرند، مراد آن است كه اگر يكى آنديگرى را ثنا گويد، بدين نظر است كه او نيز چنان كند و هكذا اگر كارى براى ديگرى كند، به خاطر عمل مقابله به مثل است و كارى «لله» نمىكنند.
قراضه: چيزهاى كوچكى كه بريده و ريخته مىشود، در مقام موعظه فرموده: «فلتكن الدنيا فى اعينكم اصغر من حثالة القرظ و قراضة الجلم» خ ٣٢ ٧٦ «حثاله» تفاله و چيز بىفايده مانند پوست دانه جو و برنج و امثال آن كه از آنها مىريزد، «جلم» مقراضى كه موى گوسفند را با آن قطع مىكنند، «قرظ» درختى است كه از برگ آن پوست را دباغى كنند يعنى دنيا در نظرتان كوچكتر باشد از خرده ريزهاى برگ درخت سلم و از قراضههاى مقراض.
قرظ
(بر وزن شرف) برگ درخت سلم كه با آن دباغى مىكنند:
«القرظ: ورق السلم يدبغ به»
و آن فقط يكبار در «نهج» آمده كه در بالا «قرض» گذشت
قرع
كوفتن چيز به چيزى،:
«قرع الباب: دقّه و نقر عليه»
مواردى از آن در «نهج» به كار رفته است، مردى به آنحضرت گفت: تو بر امر خلافت حريص هستى، گفتم: به خدا قسم شما از من حريصتريد و دورتر... چون او را با دليل كوبيدم، ياوهگوئى مىكرد، گوئى مبهوت شده نمىداند چه جوابى بدهد،: «... فلمّا قرعته بالحجّة فى الملاء الحاضرين هبّ كانه بهت لا يدرى ما بحيبنى» خ ١٧٢ ٢٤٦ به معاويه مىنويسد: «و اقسم بالله لو لا بعض الاستبقاء لوصلت اليك منّى قوارع تقرع العظم و تهلس اللحم» نامه ٧٣ ٤٦٣، به خدا قسم اگر نبود بعضى از مهلت كه در نظر دارم، حتما مىرسيد به تو كوبندههائى (حوادثى) كه استخوان را مىشكند و