ترجمه مصباح الانس ابن فناري (شرح مفتاح الغيب صدرالدين قونوى) - خواجوي، محمد - الصفحة ٤٥٨ - اصل دوازدهم در ترتيب ظهور موجودات پس از برانگيخته شدن قلم و لوح مانند تعين عالم مثال است بعد از تعين عالم ملكوت - از عالم جبروت
سبب تحقق متحقق است. ديگر اينكه آن (ماهيت كلى انسانى) محدود است و از آن جهت كه موجود است احكام مدلل و آشكارى دارد، وگرنه هيچ فايدهاى نداشت، پس وجود آن عين وجود شخص نيست، چون او (شخص) متغير است و آن نيست، و عين وجود در ذهن هم نيست، چون فخر رازى گفته: مشترك بين مردمان كه موجود در خارج است انسان خارجى است نه عقلى، براى محال بودن اينكه صورت فرود آمده در نفس من حلول عرض است در موضوع؛ و جزئى از تمام اعيان موجود در خارج است كه بعضى از آنان پيش از مناند و بعضى پس از من و بعضى با من، پس مشترك كلى؛ انسان عينى خارجى است نه ذهنى، و ذهنى را كلى ناميدن از جهت مجاز است، براى اين كه معلوم بدان كلّى است، و اين عبارت از تحقيق است.
٤٩١/ ٤ و اما سخن در اثبات مثل معلقه اينكه: صورت مجرّد «زيد» خيالى داراى تجريدى ناتمام است و مستلزم امكان وجود آن در خارج- براى مكانى بودن او (زيد) و اشتمال عنايت و لطف بر آن (صورت)- مىباشد، و اين امكان ذاتى است، براى اينكه مفهوم صورت زيد كلّى است، به سبب صدقش بر خارجى و خيالى و مثلى- اگر باشد- و آنچه ماهيت بدان در ضمن فردى اتصاف مىيابد؛ به ذات خود- آنگونه كه ذاتش است- ممكن مىباشد. و اما محل داشتن (مثل) معلق به واسطه جوهر داشتن و مرتبهاش از وجود است- با اشتراك آن (معلّق) در مطابقت با «زيد»- و چون امكان ذاتى آن ثابت شد- و راستگفتار ٦ از آن خبر داده- قطعا (مثل معلق) ثابت مىشود.
٤٩٢/ ٤ و ديگر اينكه ابصار (ديدن) به واسطه نقش پذيرفتن صورت ديده شونده در ديده نيست، به واسطه محال بودن نقش شدن بزرگ در كوچك، و نيز به واسطه خارج شدن شعاع چشم به ديده شونده هم نيست، چون شعاع اگر عرض است؛ حركتش محال است و اگر جوهر است؛ پس غير جسم نيست، چون انتقال جز بر جسم جايز نيست، و هر جسمى حركتش يا طبيعى است؛ و اين (خروج شعاع و ديدن،) طبيعى نيست؛ چون به يك جهت حركت ندارد (برعكس حركت طبيعى). و يا قسرى و با فشار است؛ و اين هم نيست چون طبيعى نيست قسرى هم نيست. و يا ارادى است- ولى نه به اراده بيننده؛ (اين هم نيست) وگرنه هنگام نظر