ترجمه مصباح الانس ابن فناري (شرح مفتاح الغيب صدرالدين قونوى) - خواجوي، محمد - الصفحة ٤٢٣ - وصل اول در چگونگى تعين آن دو(قلم و لوح)
عدمى آن است، و هيچ جامع و گردآورندهاى بين اين دو جوهر از هم دور؛ جز وجود جوهرى نيست؛ لذا خداوند از جوهر روح؛ جوهر سومى پديد آورد كه آن در ذات خودش مانند روح است و تعلق ساختارى و تسخيرى به جسم دارد كه به نام نفس ناطقه ناميده مىشود، و اين به واسطه اشتمالش بر قوا و حقايق فراوانى است كه ظهور آنها موقوف بر اين تعلق است، از اينروى خداوند آن را واسطه و رابطهاى بين دو جوهر قرار داده است، چون آن به واسطه دو جهت خود، يعنى وحدت اطلاقى ذاتى خويش و كثرت نسبىاش با آن دو (روح و جسم) مناسبت دارد، لذا فضايل روحى قدسى كمالى را به ديگرى (جسم) مىرساند.
٣٧٠/ ٤ و تعيّن روح انسانى از تجلى نفس رحمانى- به حسب ماهيت قابلش- مىباشد و تعيّن نفسش از روح نورانى- به حسب مزاج جسمانيش- بوده، و تدبير آن به حسب دو قوه علمى و عملى كه ذاتى اويند مىباشد، يعنى اولى آگاهى به منافع و نيازهاى بدنى او است و دومى به اعمال و صور اختصاص دارد، و پس از تعيّن يافتنش در مزاج- به حسب مزاج- و آميختن قواى مزاجى بدنى با قوا و حقايق نفسانى و واكنش بين آن دو؛ هيئت و شكلى اجتماعى حاصل مىشود كه عبارت از احديت جمع حقايق دو جوهر (روح و جسم)- يعنى قلب- مىباشد. و ترا از آنچه كه مدعيان فلسفه مىپندارند در پرده و حجاب ندارد كه: كلمات روحانى و عقلى در آغاز خلقت آن بالفعل و يكبارگى بر آن (نفس ناطقه) افاضه و ريزش مىكند، زيرا اين جز يك وهم و پندارى بيش نيست، براى اينكه هنوز از حقايق امكانى خود و نسبتهاى عدمى آنكه به ذات خود طالب (عدم) اند بيرون نيامده است، بنابراين دوام آن (نفس ناطقه) بستگى به دوام تجلى الهى، به سبب وجود- به واسطه روحى كه هيچ واسطهاى ندارد- دارد، پس قلب حقيقى است كه جامع و گردآورنده بين حقايق جسمانى و روحانى و احكام نفسانى مىباشد، از اين جهت است كه آماده و مستعد قبول و پذيرش تجلى الهى كمالى احاطى سوّمى مىباشد كه امكان تعيّن آن در تجلى روحانى و جسمانى- به تنهايى- نيست، لذا تجليش از مرتبه الهى جمعى و تعيّن اول است و بدين سبب اختصاص به انسان دارد.
٣٧١/ ٤ اما اصل حقيقت روحانى؛ از باطن تعيّن اول است و آن در حقيقت اطلاقى بدان متعيّن است، لذا نسبت احديت و پاكى و غير اينها بر روح غالب است. و اصل حقيقت