تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ٩٠ - سوره الأنبياء(٢١) آيات ٨٠ تا ٨٩
زوال رفتند انواع بيمارى روى بوى آورد و تمامى اعضاى او مأوف و متالم شد بغير از دل و زبان هيچ عضو ديگر بسلامت نماند و اين كه از وهب بن منبه نقل كردهاند كه ابليس از خدا درخواست كه مرا بر مال و فرزندان و جسد او مسلط گردان تا حقيقة حال وى ظاهر گردد حق سبحانه ابليس را بر وى مسلط گردانيد و وى ديوان را بر گماشت تا جميع مال او را فانى ساختند پس قصد بدن وى كردند و او را بانواع امراض مبتلا ساختند تا آنكه چهار هزار كرم در بدن او افتادند و اعضاى او را متعفن و مجروح گردانيده ميخوردند و او را هفت سال بر در كناسه از كناسهاى بنى اسرائيل انداخته بودند و همه مردمان از اقارب و اجانب بجهة كثرت فنن و عفونت و قبح اعضاى وى از او متنفر شدند بغير از رحمه كه زوجه وى بود سخنى است در غاية ضعف و نهاية سخافت و ركاكت چه اظهر بديهيات است كه هرگز حق سبحانه ابليس را كه اعدا عدو او است بر انبيا و اولياى خود مسلط نگرداند و كدام عاقل تجويز تواند كرد كه حقتعالى ناقض غرض خود شده كه آن ارسال انبيا است براى هداية بندگان ايشان را بمرضى ممتحن سازد كه طباع همه خلايق از آن رميده شود و بجهة آن با ايشان مجالست و مكالمت نتوانند كرد بلكه بر او سبحانه واجبست كه هر چه از منفرات باشد ايشان را از آن نگاه دارد از امراض خلقى و اعراض خلقى و عجز باو و امهات او و غير آن تا بندگان بصحبت ايشان مايل شده مهتدى شوند و مؤدى بنقض غرض او نگردد چنان كه در كتب كلامى بدلايل و براهين مبين كشته و در احقاف آورده كه روايت وهب از اخبار يهود است و موثوق به نيست و حق آنست كه حق تعالى اقسام امراض شديده مؤلمه غير منفره بر وى گماشت بجهة امتحان نه بدعاى شيطان چنان كه زعم بعضى از عامه است تا بر آن صابر و شاكر شده اعواض مضاعفه در دنيا و آخرت باو رساند و بر بندگان ظاهر گردد كه او از جمله محبان يك جهت و مخلصان يك رنگ درگاه حضرت عزتست و در مدت بيمارى او خلافست وهب گفته كه سه سال بوده و نزد كعب هيجده سال بوده و نزد ابن عباس و اكثر مفسران هفت سال و برواية ماثوره از ابى عبد اللَّه نيز هفت سال بوده و نزد قتاده سيزده سال و مقاتل گفته هفت سال و هفت ماه و هفت ساعة و در خبر است كه در مدت بيمارى او سه كس از اهل ايمان نزد وى تردد ميكردند يكى از اهل يمن كه او را يغن گفتندى و دو مرد ديگر از ولاية شام بودند آن يكى يلذم نام داشت و ديگرى ضافر اين هر سه هر روز آمدندى و بشرف خدمة او مشرف گشتندى يكى از ايشان كهل بود و ديگرى جوان اتفاقا روزى بيامدند و او را بسيار رنجور يافتند و از مردمان شنيدند كه با يكديگر ميگفتند همانا ايوب گناه عظيم كرده كه خدا بر وى رحمت نميكند اگر در او چيزى نبودى خدا وى را شفا دادى آن جوان بايشان خصومت كرده گفت شما نميدانيد كه اين