تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ٤٧٩
خصوصا نعم دينيه كه مثمر دعا و ذكر خير است و شفاعت در حق يكديگر و بدانكه ايزاع از وضع مشتق است بمعنى منع و حبس پس حقيقت معنى آنست كه در خواطر من دراز آنكه حبس نمايم و باز دارم شكر نعمت ترا نزد خود تا هرگز از من منفك نشود و بعد از آن بجهت تماميت شكر و استدامت نعم فرمود كه وَ أَنْ أَعْمَلَ صالِحاً و ديگر ملهم ساز و بر سبيل دوام توفيق ده مرا بآنكه بكنم كردار شايسته را كه بفضل خود تَرْضاهُ به پسندى آن را يعنى اعمالى كه پسنديده تو باشد لازم حال من گردان و از من منفك مساز وَ أَدْخِلْنِي و در آر مرا بِرَحْمَتِكَ ببخشايش خود فِي عِبادِكَ الصَّالِحِينَ در ميان بندگان ستوده خود يعنى در عداد و سلك ايشان در روضه بهشت مراد آنست كه مرا از اهل بهشت گردان از ابن عباس مرويست كه مراد وى از صالحين ابراهيم بود و اسمعيل و اسحق و يعقوب و انبياى ديگر كه بعد از ايشان بودند يعنى مرا در جمله ايشان در آر و اسم مرا از اسماى ايشان ثبت كن و در زمره ايشان حشر كن محققان تشبيه فرمودهاند نفسى را كه حريص است بر دنيا بوادى نمل و نفس لوامه را به نمله منذره و قلب را بسليمان و حواس خمس را بمسكين مورچگان و از تامل در اين قصه بر سالك سخن دان كه زبان مرغان هواى عشق را ميشناسد ظاهر است آوردهاند كه در همين سفر بوادى رسيدند كه هواى خوشداشت و درختان بسيار و سبزهزار آنجا براى تغذى نزول فرمود و وقت نماز درآمد سليمان خواست كه وضو سازد آب نبود و دليل لشگر بر آب در بيابان هدهد بودى او را طلب كردند نيافتند ابن عباس فرموده كه هدهد در زير زمين آب را بطريقى مىبيند كه آب در قاروره مشاهده ميشود و چون سليمان و جنود او آب نيافتند وى بيامدى و گفتى اينجا را بكنيد تا آب ظاهر شود پس آنجا را بكندندى آب پيدا شدى و عياشى باسناد خود روايت كند كه ابو حنيفه از ابو عبد اللَّه ع پرسيد كه سبب تفقد سليمان هدهد را چه بود فرمود كه تا موضع آب بر وى نمايد چه او آب را در زير زمين مىبيند هم چنان كه يكى از شما روغن را در قاروره ابو حنيفه چون اين بشنيد رو باصحاب خود كرد و بخنديد حضرت فرمود كه چه ميخنديد گفت قد ظفرت بك من ظفر يافتم بر تو در اين سخن فرمود كه چگونه گفت كسى كه آب را در زير زمين تواند ديد امر در زير خاك نتواند ديد كه بگردن او ميافتد و او را ميگيرند فرمود
يا نعمان اما علمت انه اذا نزل القدر اعمى البصر
اى نعمان ندانسته كه چون قدر نازل گشت باصره از بينايى كور شود و گفتهاند كه در نواحى بيت المقدس سليمان روزى بر تخت نشسته بود و مشغول بامور ملكى و دينى بود هدهد با خود گفت كه سليمان مشغول است يك ساعت در هوا بلندتر شوم و در طول و عرض دنيا نگرم پس بر بالا پرواز كرد ناگاه فرجه در مظله طيور آمده آفتاب بر سليمان افتاد نگاه كرد موضع هدهد را خالى يافته قصد تفحص فرمود وَ تَفَقَّدَ