تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ٣٧٥ - سوره الفرقان(٢٥) آيات ٥٠ تا ٥٩
و نعم الختن و الاخ و هو السيد فى الدنيا و الاخرة و هو من الصالحين
يعنى رسول دختر خود فاطمه را بمن داد پس از او بپرسيد و گواه شويد كه من راضى شدم مسلمانان گفتند يا رسول اللَّه راضى شدى گفت راضى شدم و نيكو داماديست او مرا و نيكو برادرى مرا و او سيد و مهتر مردمانست در دنيا و آخرت و از جمله صالحان است پس امير المؤمنين (ع) برخواست و سر بر زمين نهاد و شكر خداى كرد باين عبارت كه
الحمد للّه الذي حببني الى خير البرية
(ص) پس اصحاب گفتند كه بارك اللَّه فيكما و عليكما و جمع شملكما و اسعد جدكما و اخرج منكما الكثير الطيب پس رسول ص بفرمود تا طبقى بسر بياوردند و بنهادند و همه از آن بخوردند و بتبرك بخانه بردند و رسول ص بحجره زنان رفت و فرمود كه بدين خرمى براى فاطمه دف زنيد پس زنان دف بزدند و آن گاه على را فرمود كه يا على برو و درع خود را بفروش تا در اينكار صرف كنى امير المؤمنين ع فرمود كه من برخواستم و درع را برگرفتم تا ببازار برم اعرابى بمن رسيد و گفت اى على اين درع را مى فروشى گفتم آرى گفت بچند گفتم پانصد درهم و او دست در آستين كرد و صره كه پانصد درهم زرد در او بود بيرون آورده بمن داد من درع را باو دادم و درم را نزد رسول ص آوردم مرا گفت چه كردى گفتم بپانصد درهم فروختم و اينك درمها گفت بكه فروختى گفتم باعرابى گفتم وى را شناختى گفتم نه يا رسول اللَّه گفت آن جبرئيل بود و قبل از آنكه تو آمدى درع را باز آورد و بمن داد پس ابو بكر را بخواند و مشتى از آن زر بوى داد و گفت برو و از براى فاطمه چيزى كه ما يحتاج وى باشد بخر و سلمان و بلال را برفاقت او بفرستاد تا وى را در اين باب اعانت نمايند و آن شصت و سه درهم بود پس بسترى كه حشو آن از پشم بود بچهار درم بخريدند و مقنعه بچهار درم و حصيرى و آنچه بكار ميبايست از بالشت كه از ليف خرما بود و كليم خيبرى و مشكى و كوزه چند و سبويى چند و مطهره و جامه از پشم با ديك بخريدند و رسول در خانه ام سلمه بود آنها را نزد وى بردند ام سلمه چون در آن نگريست بگريست سر سوى آسمان كرد و گفت اللهم بارك لقوم جلة انيتهم الخزف بار خدايا بركت كن قومى را كه بيشترين اناهاى ايشان سفال است اللهم بارك لال محمد فى جهازهم بار خدايا بركت كن آل محمد را در جهازشان و باقى درم بام سلمه داد و فرمود كه نگهدار تا بوقت حاجت پس امير المؤمنين (ع) يك ماه زفاف را توقف كرد و شب و روز دل او متعلق اين كار بود و شرم ميداشت كه اظهار كند و هر وقت كه رسول او را ديدى در خلوت گفتى يا على بهترين زنان جهان را بتو دادم چه نيكو است جفت تو و بعد از يك ماه عقيل گفت اى برادر چرا مطالبه زفاف نميكنى تا باجتماع شمل شما چشم ما روشن گردد گفت اى برادر و اللَّه كه رغبت من بنهايت رسيده و ليكن حيا مانع من ميشود گفت بيا تا برويم و من اين حديث را با رسول بگويم پس خواستند و در راه ام ايمن خادمه رسول ص بايشان رسيد و گفت كجا ميرويد گفتند نزد رسول ميرويم بجهت طلب زفاف گفت شما بازگرديد كه اين كار بزنان تعلق دارد من آن را