تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ٨٧ - سوره الأنبياء(٢١) آيات ٨٠ تا ٨٩
و بر او سلام كرد داود جواب سلام او باز داد و باو گفت كه سيرت داود چگونه است جبرئيل گفت سيرت او در نهايت خوبى ميبود اگر از بيت المال نمىخورد داود چون اين سخن بشنيد سوگند خورد كه من بعد از بيت المال نخورد و از حق سبحانه طلب كسب كرد تا از آن ممر معيشت خود بگذراند حق سبحانه آهن را در دست او نرم گردانيد كما قال وَ أَلَنَّا لَهُ الْحَدِيدَ تا زره ميساخت و ميفروخت و خرج معاش خود ميكرد در خبر است كه لقمان حكيم روزى ديد كه داود زره ميساخت چون تمام كرد برخواست و آن را پوشيد و گفت
نعمة الجنة للحرب
لقمان فرمود
الصمت جنة و قليل فاعله
و بعد از ذكر قصه داود بيان اعطاى نعم خود بر سليمان مينمايد و ميفرمايد كه وَ لِسُلَيْمانَ الرِّيحَ عطفست بر مع داود يعنى مسخر گردانيديم براى سليمان باد را و ميشايد كه ايتاء لام در اينجا نه در اول بجهت آن باشد كه اينجا خارق عادت عايد بسليمانست و نفع آن راجع باو و در اول امريست كه ظاهر ميشده در جبال و طير با داود باضافه باو و قوله عاصِفَةً حالست از ريح يعنى مسخر سليمان ساختيم باد را در حالتى كه سخت و تند و زنده بود بر وجهى كه تخت او برداشتى و در يك روز يك ماهه راه ببردى و اشار اليه بقوله غُدُوُّها شَهْرٌ وَ رَواحُها شَهْرٌ و قوله تَجْرِي بِأَمْرِهِ حال ثانيه است يا بدل از حال اول يعنى در حالتى كه ميرفت بفرمان ما سليمان يعنى بمشيت و اراده او هر جا كه ميخواست ميرفت و گويند گاهى بصفة رخا بود و وقتى بسمت عصف بر حسب اراده او و يا حالست از ضمير عاصفت يعنى آن باد در حالت شدت هبوب بر وفق مدعاى او بر هوا ميرفت حاصل كه در كيفيت جريان و كميت قطع مسافت مامور امر سليمان بود يعنى بر هوا هموار ميرفت و كرسى او را در آن متحرك و مضطرب نمىساخت و بسرعت قطع مسير مىنمود بر اراده او إِلى الْأَرْضِ الَّتِي بارَكْنا فِيها بدان زمينى كه بركت كردهايم در آن يعنى بولايت شام در شبانگاه بعد از آن كه از آنجا سير كرده بود و در بام داد بولايت ديگر در تلخيص آورده كه در شام شهرى بوده تدمر نام كه ديوان براى سليمان ساخته بودند صباح از آنجا بيرون آمدى و باز نماز شام باد وى را آنجا آوردى و در مختار القصص مذكور است كه بام داد از تدمر بيرون آمدى و قيلوله را در اصطخر فارس كردى و شبانگاه بكابل رفتى و روز ديگر از كابل بيرون آمده چاشت در اصطخر بودى و شام بتدمر باز آمدى و در بعضى از تفاسير آمده كه سليمان را بساطى بود طول و عرض آن چهار فرسخ در چهار فرسخ چون بسفر رفتى يا بغزوه توجه نمودى ساز راه را بر آن نهادى و لشگر جن و انس را بر آن نشاندى و طيور بر بالاى آن صف زدندى و باد عاصف را امر كردى تا آن بساط را برداشتى