تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ٢٦٠ - سوره النور(٢٤) آيات ١٠ تا ١٩
رفتيم كه نزديك سراى بود و از جمله زنان ام مسطح با ما بود و او را پاى بچيزى برخورد و بسر درآمد و گفت (تعس مسطع) بر وى درافتاده باد مسطح من گفتم چرا مرد مسلمان را دشنام ميدهى كه در حرب بدر حاضر بوده و اين مسطح از خويشان ابو بكر بود و از جمله اصحاب افك پس مادرش مرا جوابداد كه نميدانى كه وى در حق تو چه گفته گفتم نه گفت در حق تو چنين و چنان گفته من دلتنگ شدم و دانستم كه عدم التفات رسول خدا (ص) بجهت اين بوده پس از آن حضرت دستورى خواستم و بخانه پدر و مادر آمدم و مادر را گفتم كه مردمان در حق من چه ميگويند گفتند سخن چنين بر زبان خباثت نشان ميرانند و رسول بجهت اين دلتنگ است ليكن از اين مقوله بما هيچ نميگويد من بگريه افتادم و شب و روز ميگريستم و بشب خواب نميكردم تا روز ميشد و بجهت اين بيمارى من عود كرد پس رسول (ص) اسامة بن زيد و على بن ابى طالب (ع) را طلبيد و در باب من بايشان مشورت فرمود اسامه گفت سخن اصحاب غرض نبايد شنيد و على بن ابى طالب (ع) گفت يا رسول اللَّه از اين دلتنگ مباش راى تو اقوى و اصوب است و بهر چه راى صايب تو حكم ميكند چنان كن و اگر ميخواهى بريره كه جاريه وى است بطلب و حقيقت و حال را از وى استفسار فرما آن حضرت بريره را بخواند و او را گفت اى بريره در حق عايشه چه مىگويى و او را چگونه ميدانى گفت يا رسول اللَّه (ص) بخدايى كه تو را بحق بخلق فرستاده كه من از او هرگز هيچ خطا و خللى نديدهام و چيزى كه موجب شك و تهمت باشد ازو نيافتم جز آنكه وى حديثة السن است و بجهت آن روزى خمير كرده بود و از آن غافل شده اهمال ورزيد تا گوسفندان آمدند و پاره از آن خوردند و بغير از اين هيچ عيبى تا غايت ازو نديدم عايشه گويد من گفتم بخدا سوگند كه من خود را از اين مبرا ميدانم و گمان من آن نبود كه حقتعالى در شان من آيتى نازل سازد و ليكن اميدوار بودم كه رسول (ص) خوابى ببيند كه دلالة بر برائة من كند پس رسول (ص) از امهات مؤمنين و اكابر صحابه تفتيش اينمعنى نمود همه بطهارت ذيل من گواهى دادند پس رسول (ص) از روى ضجرت بمنبر بر آمد و خطبه فرمود كه
يا معشر المؤمنين من يعذرنى من رجل قد بلغنى عنه اذاه فى اهلى
اى گروه مؤمنان مرا معذور داريد از مردى كه مرا ميرنجاند در اهل من مراد حضرت باين سخن عبد اللَّه بن ابى سلول بود سعد بن معاذ برپاى خاسته و گفت يا رسول اللَّه (ص) من ترا ازو معذور دارم اگر از اوس است بفرما تا گردنش بزنم و اگر از خزرج است و از ياران و برادران ما نيز حكم كن تا سرش بردارم سعد عباده كه پيشواى خزرج بود برخاست و با سعد گفتوگوى آغاز كرد كه عبد اللَّه بن ابى سلول خزرجيست نه اوسى رسول (ص) او را خاموش گردانيد و از منبر بزير آمد و در حجره من آمد زنى از انصار نزد من بود و من ميگريستم حضرت رسول (ص) مرا گفت اگر از اينفعل مبرايى خدا ترا عوض بدهد و اگر خطا كارى توبه كن كه خدا توبه تو بپذيرد من گفتم يا رسول اللَّه خدا ميداند