تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ٨٩ - سوره الأنبياء(٢١) آيات ٨٠ تا ٨٩
شاكر نعمة و پاكيزه طوبت و مدت هشتاد سال در فراخى نعمة و طيب معيشت بسر برده بود اما در مدت عمر خود شب و روز بطاعت گذرانيده بود و مراسم طاعت كما ينبغى بتقديم رسانيده و اصلا قصور و فتورى در وظايف عبادت او راه نيافت روزى جبرئيل امين نزد وى آمد و گفت اى ايوب مدتى شد كه در نعمة ميگذرانى حالا حكم شده كه حال تو منقلب گردد و نعمة بمحنة مبدل شود و توانگرى بدرويشى و تندرستى به بيمارى تبدل يابد ايوب فرمود كه چون رضاى دوست اينچنين است باكى نبود ما تن بقضا داديم هر چه از دوست رسد چون مطلوب او است بغاية زيبا و نيكو است و در بعضى روايات آمده كه ابليس عليه اللعنة هر چند خواست كه ايوب را وسوسه كند و نوعى نمايد تا در وظايف عبادت او خلل پديد آيد نتوانست گفت بار خدايا امروز تو را در زمين هيچ بنده عابدتر و شاكرتر از ايوب نيست ظن من اينست كه كثرت عبادت و شكر او بجهة آنست كه در عافيت و سعه عيش است چه مال بيشمار و فرزندان بزرگوار دارد و اگر او را بانتزاع مال و اولاد مبتلا سازى از تو برگردد و طريق كفران نعمة پيش آرد حقتعالى فرمود كه چنين نيست كه تو مىگويى و ما را بندهايست پسنديده اگر هزار بار در كوره ابتلايش بگذاريم بر محك اعتبار تمام عيار آيد پس حقتعالى بجهة آنكه بر ابليس و ساير عالميان واضح شود كه ايوب بنده صادق و محب خالص است و از مخصوصان درگاه و مقربان بارگاه وى او را در بوته امتحان و ابتلا نهاد و جبرئيل را فرستاد تا اخبار وى كه حال نوبة بلية است و تبدل نعمة بنقمة ايوب توكل بر حضرت عزت كرده و رضا بقضا داده منتظر بلا بود تا روزى نماز بامداد كرده و پشت بمحراب نبوت باز داده و حاضران مجلس را موعظه ميفرمود كه ناگاه فريادى از در مسجد برآمد نگاه كردند مهتر شبانان از در درآمد فريادكنان و گفت اى ايوب سيلى عظيم از كوه درآمد و تمامى رمها را بدريا راند شبان در اين حكاية بود كه يكى از ساربانان در رسيد كه يا نبى اللَّه سمومى پيدا شد كه اگر بر كوه زدى صحرا ساختى و اگر بر خورشيد وزيدى ثريا كردى بر شتران وزيد همه را هلاك كرد و باغبان بيامد و جامه چاك كرده كه اى پيغمبر خدا صاعقه پديد آمد و تمام درختان را با زراعت بسوخت ايوب اين سخن مىشنيد و ذكر حق بر زبان مىراند كه مربى فرزندان درآمد سنك بر سينه زنان و نوحهكنان و گفت اى فرستاده خدا يازده پسر تو در خانه برادر مهتر بمهمانى رفته بودند سقف خانه بر ايشان فرود آمد و بعضى را لقمه در دهن و بعضى را دست در كاسه همه را فرو گرفت و غبار فنا بر چهره حيات همه نشست لشكر گريه و ناله خواست كه بر ايوب تازد و او را در ورطه جزع و بىصبرى اندازد ايوب خود را دريافت و بسجده افتاد و گفت باكى نيست
|
چون تو دارم همه دارم ديگرم هيچ نبايد |