تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ٣٨٠ - سوره الفرقان(٢٥) آيات ٥٠ تا ٥٩
مگرى كه وقت شاديست آن گه دست على (ع) بگرفت و دست فاطمه را در دست او داد و فرمود كه بگير كه تو سزاوارترى بوى نعم الختن
و نعم الاخ و نعم الصاحب لى انت
بعد از آن گفت
مرحبا ببحرين يلتقيان و نجمين يقترنان
مرحبا بدو دريا كه بهم رسيدند و بدو ستاره كه بهم پيوستند پس فاطمه را گفت پيش او مانند پرستاران باش با او چون بنده باش و على را گفت نيك زنيست زن تو و فاطمه را گفت نيك شوهريست شوهر تو پس گفت
بارك اللَّه عليكما و اسعد جدكما و اخرج منكما الطيب
آن گه بيرون آمد و دست فراز كرد و عضاده در بدست گرفت و گفت
طهركم اللَّه و طهر نسلكما انا سلم لمن سالمكم و حرب لمن حاربكم استودعكما اللَّه و استخلفه عليكما
خداى تعالى پاك گرداند شما را و نسل شما را من بصلحم با آنكه با شما بصلح است و بجنگم با آنكه با شما بجنگست شما را بخدا ميسپارم آن گه زنان را گفت بازگرديد كه رحمت خدا با شما باد همه زنان برفتند مگر يك زن كه از فاطمه (ع) جدا نميشد رسول (ص) گفت اين كيست كه نميرود گفت اسماى بنت عميسم گفت چرا نرفتى جواب داد كه يا رسول اللَّه من ميخواهم كه وصيت خديجه را بجا آورم گفت آنچه چيز است گفت روزى نزد خديجه بودم فاطمه نزد او بود و در او نگريست و بگريست گفتم براى چه مىگريى و حال آنكه آنچه خدا ترا داده به هيچ كس نداده گفت چنين است و خداى را بر آن شكر ميكنم و ليكن انديشه من آنست كه من چون پيش خدا روم و فاطمه تنها بماند در آن وقت كه او را بشوهر دهند كسى نباشد كه تعهد او كند و انيس وى باشد وصيت ميكنم تو را و سوگند ميدهم بتو بخداى عز و جل كه اگر تو در حيات باشى اين خدمتكارى بجاى آورى و او را تنها نگذارى رسول بگريست و دعا كرد و گفت
اللهم استرها فى ليلها و نهارها و استرها فى دنياها و آخرتها و اقض لها حاجاتها
آن گه گفت يا اسما نيكو انديشه كرده چند روزى بنزد او باش تا تنها نباشد و چون رسول (ص) برفت فاطمه (ع) از شرم چراغ را بنشاند اسما گفت چندان نور از روى على و فاطمه (ع) ميتافت كه خانه روشن ميشد امير المؤمنين (ع) گفت چون در روى فاطمه نگاه كردم مرا هيبتى در دل نشست جهت آنكه بسيار شبيه بود برسول خدا بر وى و قامت و رفتن و گفتن و ساير شمايل و اشارات اسما گفت ساعتى بگوشه بنشستم على گفت يا بنت رسول اللَّه مرا وردى هست دستورى باشد كه تا اداى آن و رد كنم گفت صواب باشد و او نيز برخواست و در پى او بايستاد و نماز ميگذاردند تا صبح بر آمد و چون روز شد رسول (ص) بيامد و برفق در بزد و گفت
السلام عليكم أ أدخل رحمكم اللَّه
اسما گفت برجستم و در بگشادم و ايشان بجهة سرماى بامداد در زير گليمى بودند چون رسول درآمد خواستند برخيزند رسول (ص) سوگند داد بر ايشان كه بر حالت خود باشيد پس بيامد و بر سر بالين ايشان بنشست و پاى مبارك خود در ميان پايهاى ايشان كرد يك پاى وى را على دربر گرفت و يك پاى فاطمه (ع) و على را گفت