تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ٣٧٨ - سوره الفرقان(٢٥) آيات ٥٠ تا ٥٩
يافتن از شير آن و عثمان بن عفان از رسول (ص) پرسيد چه دعا خواندى كه خداى تعالى اين گوسفند را زنده گردانيد فرمود كه گفتم
الهى انت خلقتها و انت افنيتها و انت قادر على اعادتها فاحيها يا حى لا اله الا انت
در مناقب مذكور است كه پيغمبر (ص) از آن دراهم كه بام سلمه سپرده بود ده درم بعلى ع داد و فرمود كه روغن و تمر و كشك بخر على ع آن را خريده نزد پيغمبر (ص) آورد آن حضرت دست تا ساعد برهنه كرد و سفره از پوست طلبكرد و خرما و روغن بهم ماليده و كشك را بآن مخلوط ساخت تا همه بهم آميخته شد بعد از آن فرمود
يا على ادع من اجبت
هر كه را خواهى بخوان امير المؤمنين ع فرمود كه من بيرون مسجد رفتم و اصحاب را طلبيدم و همه متوجه شدند و من نزد آن حضرت رفتم و گفتم مردمان بسيار ميآيند حضرت منديلى بر بالاى سفره انداخت و گفت
ادخل على عشرة عشرة
ده ده را نزد من مىآور پس به اين طريقه مردمان مىآمدند و از آن طعام ميخوردند تا آنكه هفتصد مرد و زن از آن سير شدند ببركت دست پيغمبر (ص) و بروايت ديگر پيغمبر (ص) سلمان را گفت تا گوسفند و جو را حاضر كرد و از آن طعام پخت و مهاجر و انصار را اطعام فرمود القصه چون مردمان متفرق شدند رسول ام سلمه را و ام ايمن و سوده و عايشه و حفصه و زنان مهاجر و انصار را جمع كرد و فرمود كه بكار فاطمه قيام نمائيد و او را بيارائيد عايشه و ام ايمن روايت كنند كه چون نزد فاطمه ع رفتيم تا او را آرايش كنيم نورى از ميان هر دو چشم او چون نور آفتاب تابان و درخشان بود و جمال و حسنى داشت كه مانند آن نديده بوديم پس او را آرايش كرديم و جامهاى مادرش خديجه در او پوشانيديم و آن طيب كه خريده بود در بر او كرديم او گفت مرا پاره طيب هست آن را بيارم پس برفت و باره گلاب آورد كه هرگز گلابى چنان خوشبو نديده بوديم و چيزى ديگر آورد مانند پرهاى ريزه مرغ هزار بار از مشك ازفر خشبوتر ام سلمه گفت اين چيست يا بنت رسول اللَّه گفت اما اين آب از عرق رسول خدا است كه در وقت گرما از جبين مبارك او بيرون آمدى من آن را بگرفتمى و در جايى جمع كردمى و اما اينرغب مردى بود كه نزد پدرم آمدى و او را دحيه كلبى گفتندى و چون برخواستى از او چيزى بيفتادى من آن را برگرفتمى و بجهت آنكه بوى بسيار داشت آن را نگاه داشتمى و اكنون كه احتياج بآنواقع شده آوردهام كه بآن مطيب شوم رسول (ص) چون اينسخن بشنيد گفت يا بنية آن دحيه كلبى نبود بلكه جبرئيل بود و لكن خوشى و خوشحالى باد ترا كه طيب تو از پر جبرئيل امينست و عرق پيشانى سيد المرسلين بعد از آن فرمود كه اين از وى غريب و عجيب نيست چه حقتعالى او را از ميوه بهشت آفريده روزى جبرئيل بمن آمده و سيبى از بهشت آورد و گفت از اين سيب بخور و با اهل خود مواقعه كن كه حقتعالى ببركة اين دخترى روزى تو گرداند كه سيده زنان اولين و آخرين باشد و من آن سيب را بخوردم و با خديجه خلوت كردم بفاطمه آبستن شد و او حوراى انسى است و اصل او از بهشت و مرجع او ببهشت خواهد بود و امير