ترجمه اصول کافي شيخ کليني - مصطفوى، سيد جواد - الصفحة ١١٧ - باب شك
در آشكار كردن آن نديده. يا ميدانسته كه شك او روى وسواس و عناد است و گر نه حجت بر او تمام شده و حق برايش آشكار گرديده، و بنا بر احتمال دوم نيز هر سه وجه احتمال ميرود و آخرى ظاهرتر است، و اما عذرى كه براى شك خود آورده است حضرت آن را ابطال كرده است باينكه ابراهيم شك نداشت ... بلكه بجهت ازدياد يقين بود و بتعبير ديگر او علم اليقين داشت و طالب عين اليقين بود ولى تو چنانچه خود اعتراف كردهاى شك دارى و خيرى در آن نيست زيرا هر چه خير است در ايمان است و او بجز با يقين حاصل نگردد.
و در جمله
«انما الشك ما لم يأت اليقين»
گويد: اين جمله دو احتمال دارد اول اينكه تأكيد همان جمله سابق باشد كه فرمود: ابراهيم مؤمن بود و حاصل معنى اين است كه او يقين بقدرت خداى تعالى بر زنده كردن مردگان داشت و شك بايقين اجتماع نكنند، و جواز (در فرمايش آن حضرت «لم يجز») به معناى امتناع است.
دوم مراد بيقين آن چيزى است كه يقين آورد و شك بعد از آن وسوسه و عناد است (و اين همان وجهى است كه فيض (ره) نيز در وافى فرموده است).
سپس مجلسى (ره) پس از تفسير آيه شريفه وَ ما وَجَدْنا لِأَكْثَرِهِمْ مِنْ عَهْدٍ .... گويد: و شايد تأويل حضرت عليه السّلام باين باز گردد كه خداى تعالى از ايشان بواسطه آن عقلى كه بآنها داده پيمان گرفته كه همان را بكار اندازند و يقين كنند، و آن را واگذارند و پس از مشاهده معجزات روشن فاسق شدند و از ايمان بيرون رفتند.
٢-
ابو اسحاق خراسانى گويد: أمير المؤمنين عليه السلام در خطبهاش ميفرمود: ترديد (در باره دين و احكام آن) بخود راه ندهيد تا بشك افتيد، پس كافر شويد.
توضيح
- مجلسى (ره) گويد: شايد مقصود ورود در شبهاتى است كه موجب شك گردد، يا نارضايتى بقضاى خدا است و متهم ساختن خداوند در قضاى اوست، يا مقصود ترديدى است كه ريشه و مبدء شك است.
٣-
محمد بن مسلم گويد: نزد حضرت صادق عليه السلام در سمت چپ آن حضرت نشسته بودم، و زراره در سمت راستش بود، پس ابو بصير وارد شد و عرضكرد: يا ابا عبد اللَّه چه فرمائى در باره كسى كه در خدا شك كند؟ فرمود: كافر است اى ابا محمد (ابا محمد كنيه ابو بصير است) عرضكرد: اگر در پيغمبر