ترجمه اصول کافي شيخ کليني - مصطفوى، سيد جواد - الصفحة ٧٠ - داستانى از بنى اسرائيل
٢-
محمد بن سنان گويد: نزد حضرت رضا عليه السلام بودم پس بمن فرمود: اى محمد بدرستى كه در زمان بنى اسرائيل چهار نفر مؤمن بودند، پس (روزى) يكى از آنان نزد آن سه نفر ديگر كه در منزل يكى از آنان براى صحبتى گرد آمده بودند رفت و در زد، غلام بيرون آمد باو گفت: آقايت كجاست؟
گفت: در خانه نيست، آن مرد برگشت و غلام نيز نزد آقايش رفت، آقايش از او پرسيد: آنكه در زد كه بود گفت: فلان كس بود و من باو گفتم: كه شما در خانه نيستيد؟ آن مرد ساكت شد و اعتنائى نكرد و غلام خود را در اين باره سرزنش نكرد و هيچ كداميك از آن سه نفر از اين پيش آمد اندوهى بخود راه ندادند و شروع بدنباله سخن خود كردند، همين كه فرداى آن روز شد آن مرد مؤمن بامداد بنزد آن سه نفر رفت و بآنها برخورد كرد كه هر سه از خانه بيرون آمده بودند و ميخواستند بكشتزارى (يا باغى) كه از يكى از آنان بود بروند، پس بآنان سلام كرد و گفت: من هم با شما هستم (و بهمراه شما بيايم)؟ گفتند:
آرى و از او نسبت به پيش آمد «ديروز عذر خواهى نكردند و او مردى مستمند و ناتوان بود، پس (براه افتادند) و همين طور كه در قسمتى از راه ميرفتند ناگاه قطعه ابرى بالاى سر آنها آمد و بر آنها سايه انداخت، آنان گمان كردند كه باران است، پس شتافتند (كه باران نخوردند ولى) چون ابر بالاى سرشان قرار گرفت يك منادى از ميان آن ابر فرياد زد: اى آتش، اينان را (در كام خود) بگير و من جبرئيل فرستاده خدايم، بناگاه آتشى از دل آن ابر بيرون آمد و آن سه نفر را در خود فرو برد، و آن مرد مؤمن تنها و هراسناك بماند و از آنچه بر سر آنها آمده بود در شگفت بود و نميدانست سبب چيست؟ پس بشهر برگشت و حضرت يوشع بن نون (وصى حضرت موسى) عليه السلام را ديدار كرد و جريان را با آنچه ديده و شنيده بود باو گفت،