ترجمه اصول کافي شيخ کليني - مصطفوى، سيد جواد - الصفحة ١٨٣ - داستانى از بنى اسرائيل
مرده است، او را بر زبر تختى نهادهاند و با پارچه ديبا كفن شده و دور آن تخت منقلهاى عود است (كه ميسوزد) پس عرضكرد: پروردگارا من گواهى دهم كه تو حاكم عادلى هستى كه ستم نكنى، آن بنده تو است كه چشم بهمزدنى بتو شرك نورزيده و بآن مردن (كه من ديدم با آن وضع رقتبار) او را ميرانيدى، و اين هم يك بنده تو است كه چشم برهم زدنى بتو ايمان نياورده باين مرگ (با اين تشريفات) او را ميرانيدى؟ خداوند فرمود: (آرى) اى بنده من، من چنانم كه گفتى حاكم عادلى هستم كه ستم نكنم، آن بنده من گناهى يا كردار بدى پيش من داشت او را بآن وضع ميراندم تا مرا ديدار كند و گناهى بر او بجاى نماند، و اين بنده من كار نيكى نزد من داشت، او را با چنين وضعى ميراندم تا مرا ملاقات كند و پيش من حسنهاى نداشته باشد.
١٢-
ابو الصباح كنانى گويد: خدمت امام صادق عليه السّلام بودم كه پيرمردى بر آن حضرت وارد شد و عرضكرد: يا ابا عبد اللَّه من از فرزندانم و ناسپاسيشان و از برادرانم و جفاكاريشان نزد شما شكايت آوردهام با اين سالخوردگى من؟ حضرت صادق عليه السّلام باو فرمود: اى پيرمرد همانا براى حق دولتى است و براى باطل هم دولتى است و هر كداميك از اين دو در دولت رفيقش خوار است، و همانا كمترين مصيبتى كه در دولت باطل بمؤمن رسد آزار كشيدن از فرزندان و جفاكارى برادران او است، و هيچ مؤمنى نباشد كه در دولت باطل آسايشى بيند جز آنكه پيش از مرگش گرفتار شود يا در باره فرزندانش و يا در باره مالش تا خداوند او را از آنچه در دوران حكومت باطل بدست آورده رها سازد، و بهرهاش را در دولت حق وافر كند پس صبر كند مژده باد تو را